تبليغاتX
.

گفت وگوی همشهری با تهمينه ميلاني :سينماي قصه گو را دوست دارم

فيلم هاي تهمينه ميلاني هميشه جنجال برانگيز بوده اند، چرا كه هميشه طرفداران و البته مخالفان سرسخت خود را دارند. از اولين فيلمي كه ساخته شانزده سال مي گذرد و او هنوز دغدغه اش زنان و مسائل و مشكلات مربوط به آنها است، فيلم هايي كه هر چه قدر به مذاق زنان خوش مي آيد اما برخي مردان رسماً از اين فيلم ها گريزان هستند. به بهانه سينماي ميلاني و دغدغه هايش و البته زن زيادي با او به گفت وگو نشسته ايم.

مارگريت شاه نظريان




* طي اين شانزده سالي كه از كار شما در عرصه فيلمسازي مي گذرد، نكته جالب اين است كه فيلم ها با آن كه لحن هاي متفاوتي داشته اند، اما همه با موضوع و محوريت زن بوده اند، اين تداوم و در واقع اين توجه به مسائل زنان از كجا مي آيد؟
- در فيلم اولي كه ساختم يعني بچه هاي طلاق آن قدر به اين مسأله آگاه نبودم. «بچه هاي طلاق» از يك اتفاق واقعي الهام گرفته شده بود و به نوعي پاسخ ناخودآگاه به بسياري از مسائل اطراف زندگي من بود. زماني كه دانشجو بودم براي تدريس خصوصي به يك خانه رفتم و روز اول تدريس دختر خانواده كه حاصل طلاق بود با چشمان كبود از كتك پدرش نزد من آمد، چرا كه مي خواست به ديدن مادرش برود و پدر مخالف بود. همين كافي بود تا محرك بسيار قوي براي نوشتن بچه هاي طلاق بيابم ولي فيلم هاي «افسانه آه» ، «ديگه چه خبر» و «كاكادو» (كه اگرچه مستقيماً به مسائل زنان نمي پردازد اما در مورد يك دختر بچه تك فرزند است كه قرار است مادر آينده شود) «دو زن» ، «نيمه پنهان» ، «واكنش پنجم» و «زن زيادي» كاملاً آگاهانه شكل گرفته و فيلمنامه آن توسط خود من نوشته و ساخته شده است. يعني به جاي الهام از يك موضوع حقيقي يك مسأله مهم و اجتماعي محرك من بوده است. بعد از آن به سراغ موضوعاتي حول اين پديده رفته ام، در كل فكر مي كنم يكي از وظايف اصلي هنرمندان اين است كه منتقد شرايط اجتماعي باشند و نسبت به ناهنجاري هاي جامعه واكنش نشان بدهند.
* و فيلم هاي شما همين واكنش ها و پاسخ ها هستند؟
- به نوعي بله، تعريف هنر براي هنر را قبول ندارم و عقيده ام اين است كه هنر بايد در خدمت يك جامعه و انسان هاي آن باشد و از آن جا كه هنرمند موجود باهوشي است كه همواره يك قدم از جامعه جلوتر است، نبايد در حد يك تكنسين پايين بيايد و باسليقه و ذائقه يك جريان تبليغاتي يا حتي براي دل مردم را به دست آوردن يا سليقه آن هنرش را به وجود بياورد بلكه بايد به جهان بيني فردي خود وفادار باشد و مسائل را از فيلتر خود عبور دهد و با فكر و سليقه خود هنرش را بازگو كند.
* حوادث فيلم شما در يك بستر اجتماعي اتفاق مي افتد و همين مسأله موجب مي شود تا فيلم زن زيادي از يك فيلم داستان گو به فيلمي اجتماعي تبديل شود، چه قدر روي اين موضوع عمد داشتيد و چه قدر اتفاقي بوده است؟
- تقريباً هر فيلمي كه ساخته ام، در يك بستر تاريخي- اجتماعي اتفاق مي افتد، به اين معني كه با ديدن هر يك از آنها مي توانيد موقعيت جغرافيايي، فرهنگي و اقتصادي يك دوره از تاريخ كشورمان را ببينيد و هر چند كه من خودم سينماي قصه گو را به شدت دوست دارم ولي به ويژه در «زن زيادي» تلاش كردم تا مسأله خيانت از خانواده هايي كه متأسفانه به صورت يك ناهنجاري ويرانگر درآمده است را در يك بستر اجتماعي تحليل كنم. بنابراين اگر يك تماشاچي فقط مي خواهد سرگرم شود و قصه اي ببيند بهره خود را از فيلم خواهد برد و تماشاچي ديگري كه در پي چرايي هاي اجتماعي است سهم خود را.
* الان به جامعه اشاره كرديد، آيا مگر خيانت در يك جامعه با خيانت در جامعه اي ديگر فرق دارد؟
- بله. همه ناهنجاري هاي اجتماعي بسته به فرهنگ و سنت هاي يك جامعه شكل هاي متفاوتي به خود مي گيرد. به طور مثال جامعه ما كه در حال عبور از يك مرحله تاريخي است كه به آن دوران گذار گفته مي شود يعني گذار از سنت به مدرنيته طبعاً به دليل فرهنگي و ساختار اجتماعي تفاوتهاي زيادي با يك جامعه كاملاً سنتي و يا تفاوت بسيار زيادي با كشور سوئيس كه يك كشور مدرن است داريم. ببينيد همين مسأله دختران فراري. وجود اين پديده هم حاصل يك جامعه در حال گذار است.
* در فيلم شما نيز يكي از اين دخترها وجود دارد. منظورم صبا است. چرا براي ارائه شخصيت زني كه آرامش خانواده ها را به هم مي ريزد، يكي از اين دخترها را انتخاب كرديد؟




- به چند دليل. اول اين كه دختران هم همان طور كه گفتم يكي ديگر از قربانيان مرحله گذار از سنت به مدرنيته هستند. صبا در اين فيلم يكي از آنهاست و براي تأمين خود حتي حاضر است زن دوم يك آدم به قول خودش ناجور شود. دومين دليل حضور صبا در اين فيلم نشان دادن اين مسأله بود كه باز هم توجه تماشاگر را جلب كنم به تعارضي كه سيما با جامعه خود پيدا كرده است. ببينيد سيما يك خانم معلم تحصيلكرده است.
* ولي سيما در آخر فيلم صبا را با خود مي برد؟
- بله اين به دليل رشته تحصيلي و شغل سيماست. فراموش نكنيد سيما يك معلم محبوب و دلسوز است. در سكانس اول ارتباط سيما با شاگردانش مقدمه چيني براي پايان قصه است.
* چرا روي معلم بودن سيما تأكيد داريد؟
- در جامعه ما يكي از شغل هاي خوبي كه مي شود براي زن متصور شد معلمي است و از آن جا كه مي خواستم سيما نان آور خانه باشد بايد شغلي مي داشت. و از آن جا كه قصه ايجاب مي كرد تا در انتها صبا را با خود ببرد، بايد درك زيادي از جامعه و مسائل نسل جوان مي داشت. به همين دليل معلمي براي او بهترين شغل بود.
* در كلاس درس يكي از دخترها از سيما مي پرسد كه آيا او كه تحصيلكرده است و دستش به جيبش مي رود خوشبخت است يا نه؟ چرا فيلم را با اين سؤال شروع مي كنيد.
- ببينيد، در فرهنگ ما مردم روي ظواهر زندگي همديگر قضاوت مي كنند و من در فيلم هايم سعي مي كنم اين قضاوت ظاهر را به هم بريزم ،به طور مثال سيما كه معلم مهربان و فهميده با چهره اي متبسم است ولي بعدها كه ما با زندگي خانوادگي او آشنا مي شويم با بخش ديگري از حقيقت زندگي او آشنا مي شويم و همين طور تا آخر قصه چند بار به عنوان قاضي او ديگر شخصيت ها را قضاوت مي كنيم تا در نهايت حقيقت آشكار شود.
* و آن حقيقت چيست؟
- كه تمام آدم هاي فيلم از احمد، رحيم، صبا و سيما... قربانيان مرحله گذار هستند.
* به نظر من صحنه كلاس شما صحنه اي است كه گويي به زور به فيلم چسبانده شده است. چرا اين صحنه را كه ربط مستقيم به داستان فيلم ندارد در فيلم گذاشته ايد؟
- به سه دليل. يكي آن كه سيما معلم است و با نشان دادن رابطه خوب او با شاگردانش زمينه مناسبي به وجود مي آيد تا در ادامه قصه او صبا و حتي صدف را درك كند. دوم اين كه نشان بدهم شاگردان سيما كه مشكلات و مسائلي را مطرح مي كنند، زنان آينده اين كشور هستند و طبعاً با اين حجم از ناديده گرفته ها، نبايد جامعه انتظار زنان و مادران سالم از ايشان را داشته باشد. سوم اين كه من هر فيلم خود را با پيش درآمد نشان مي دهم، چرا كه هنگام اكران عمومي فيلم چند دقيقه اول فيلم هنوز تماشاگران در حال نشستن هستند. بنابر اين اگر آنها پيش درآمد را ببينند به موضوع فيلم نزديك تر مي شوند و اگر نبينند چيزي از قصه را از دست نخواهند داد.
* يكي ديگر از اشكالات اصلي فيلم حجم انبوهي از اطلاعات است، چرا؟
- شايد حق با شما باشد. من هر فيلمي كه مي سازم فكر كنم آخرين فيلم من است كه طبيعتاً اين احساس عوارض خود را هم دارد. مثلاً فيلم نامه فيلم «دو زن» در سال ۷۰ نوشته شد و هفت سال بعد در سال ۷۷ ساخته شد و ممكن هم بود هرگز ساخته نشود.
* فيلم شما در كنار انتقاد مخالفان و البته جذب مخاطبان متوسط سينماروي ايران، از طرفي هم موفق به كسب جوايز زيادي از كشورهاي مختلف شده است. چه طور به اين امر دست يافتيد؟
- من فيلم هايم را براي جامعه ايران و با اهداف اجتماعي مي سازم نهايت سعي خودم را مي كنم تا داستاني را ساده و بي هيچ پيچيده گري بيان كنم، البته با بازي هاي خوب و نورپردازي و موسيقي مناسب و...
هر چه قدر تعداد تماشاچيان فيلم من بيشتر باشند، من خوشحال تر هستم و در كنار آن از اين كه يك سينماي جهان به فيلمي كه براي مردم ساخته مي شود و نه براي جشنواره، توجه نشان مي دهند، طبعاً خوشحال مي شوم اما هرگز به خاطر جذب مخاطب بيشتر سطح كارم را پايين نمي آورم.
* جايگاه زن زيادي را در سينماي خود چگونه مي بينيد؟
- زن زيادي سخت ترين فيلمي بود كه ساخته ام و تصور خودم بر آن است كه پخته تر از فيلم هاي قبلي من است و از نظر جذب مخاطب و ايجاد بحث و گفت وگو هم به قدرت فيلم هاي ديگرم هست.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت توسط ماری شاه نظریان |

گفت وگو با «پرويز شهبازي» و بازيگران فيلم «نفس عميق»
قبل از آنكه خورشيد بيرون بيايد
000892.jpg
مارگريت شاه نظريان
«نفس عميق» سومين ساخته بلند پرويز شهبازي كارگردان جوان سينما است و البته اولين اثر او كه امكان نمايش عمومي را پيدا كرده است . ارزش هاي «نفس عميق» انكارناپذيرند. فيلم چه به لحاظ فيلمنامه، چه به لحاظ ساختار و كارگرداني و چه حضور بازيگرانش اثري كاملا درخشان است. اين فيلم امسال به عنوان نماينده سينماي ايران به مراسم اسكار معرفي شده است كه البته حق آن است. اما فقط اين نيست.
«نفس عميق» از آن فرصت هاي ناب ديدن فيلم است. شايد باوركردنش سخت باشد، اما بوده اند كساني كه در همين مدت كوتاه هشت - نه بار و حتي بيش تر به ديدن فيلم رفته اند و جاي تعجب هم ندارد. فيلم با آن كه اثري به شدت تلخ است اما لزوما آن را نمي توان سياه و منفي گرا تلقي كرد. فيلم وصف حال زمان خويش است. نگاه پرويز شهبازي در مواجهه با سه قهرمان فيلمش كه البته معادل آن ها در جامعه ما كم نيستند، سرشار از عشق، عطوفت و همدلي است و همين راز زيبايي و ماندگاربودن فيلم است. فيلم برشي است از زندگي، اندوه و مرگ و اثري مدرن است كه گاه به نقاشي پهلو مي زند و گاه به شعر، خصوصا شعر هايكو. درعين حال تصويرگر خصوصي ترين و به يادماندني ترين لحظه ها از دوستي و اندوه ماندگار و غمگنانه منصور و كامران است. زماني كه منصور مي خواهد كمك كند تا كامران كفش هايش را از پايش خارج كند، يا وقتي كه كامران در لحظات آخر زندگي اش به گمان اين كه با منصور صحبت مي كند از او مي پرسد «خوش گذشت؟». تمام سكانس هاي فيلم سرشار از بغض و اندوه و درعين حال حس زندگي و شوخ طبعي است. اين درست همان روحيه و حال و هوايي است كه در يك بعدازظهر پاييزي، در دفتر پرويز شهبازي حاكم بود. گفت وگوي ما گاه لحني جدي داشت و البته بيشتر اوقات آن نيز پراز شوخ طبعي و خنده. قرار ما ساعت دو بعدازظهر بود ولي...

* قرار ما ساعت چند بود؟
- اگر اين بچه ها امروز سرموقع به مصاحبه مي آمدند، يعني رأس ساعت دو «نفس عميق» تقلب و دروغ بود. ملاحظه كرديد.
* يعني اين شخصيت هاي فيلم درواقع خود واقعي بچه ها هستند؟
- ببينيد، اصلا اهميت ندادند. برايشان مهم نبود كه اينجا نشستيم. همشهري، مصاحبه، قرار و...
* مريم پاليزبان: من كه به موقع آمدم.
- خانم پاليزبان در فيلم هم منظم و مرتب بود، مگر نديديد. حتي در فيلم هم رأس ساعت ده صبح مي رود كنار كيوسك مي ايستد، ولي باز منصور نمي آيد. درست مي گويم يا نه.
* آقاي شهبازي، فكر مي كنم «نفس عميق» فقط حديث نفس منصور يا سعيد نيست. وقتي جواني مي گويد صدبار فيلم را ديده، پس حتما مخاطب گوشه هايي از خلوت و زندگي اش را در آن مي بيند و اين به نظرم راز پنهان و جذابيت «نفس عميق» است. مثل زمزمه اي كه ميان اين همه شلوغي فراموش شده بود. واقعا در فيلمي كه هيچ اتفاق خاصي نمي افتد، بازي و حضور در آن چه جذابيت و چه معنايي داشت؟ واقعا بچه ها چرا اين كار را قبول كرديد؟
- من خب غافلگيرانه و غيرمستقيم وارد اين كار شدم. روزي براي استاد آوازم از تجربه ناراحت كننده تئاتري تعريف مي كردم كه مدت يك سال آن را تمرين كرديم، اما نهايتا اجرا نشد. من از طريق ايشان به دستيار آقاي شهبازي معرفي شدم. ولي اين كه بخواهم بازيگر فيلم شوم، اصلا در ذهنم نبود. اما وقتي فهميدم كارگردان فيلم آقاي شهبازي است و به دفتر ايشان رفتم و پوسترهاي «مسافر جنوب» و «نجوا» را ديدم، ناخودآگاه برايم خاطره اي تداعي شد. وقتي سيزده سالم بود داور فيلم هاي ويدئويي در جشنواره كودكان اصفهان بودم. يادم است كه «مسافر جنوب» وقتي به نمايش درآمد چه در اين جشنواره و چه در جشنواره فيلم فجر جايزه هايي گرفت. خيلي دلم مي خواست بدانم اين كارگردان كيست كه با همين اولين كارش اين همه موردتوجه قرار گرفته است.
* يعني درواقع فيلمنامه را نخوانده، شيفته بازي در فيلم شديد؟
- خب، بله . چون تقريبا مي دانستم وارد چه فضايي مي شوم و «مسافر جنوب» را هم دوست داشتم.
* آقاي شهبازي بارها تاكيد كرده اند كه منصور و سعيد و البته مريم همان كساني هستند كه براي فيلم دنبال آنها مي گشت، شما چطور وارد فيلم شديد؟
- منصور شهبازي: خب، آقاي شهبازي از قبل مي دانستند كه دنبال چه چيزي هستند، هم فاميل آقاي شهبازي بودم و دم دستشان. من از همان جوان هايي هستم كه در جامعه زندگي مي كنند، مثل همه منصورها و كامران ها، هيچ فرقي نمي كند.
بنابراين ايشان جاي دوري نرفتند و مرا انتخاب كردند. وقتي فهميدم قرار است در فيلم بازي كنم، ديدم نقش منصور به من مي رسد. شايد به خاطر اين كه اسم طرف هم منصور بود.
پ.ش: چون اصلا خودت منصور بودي.
* خب، آقاي شهبازي شما بگوييد چرا منصور؟
پ.ش: شايد به خاطر اين كه اصلا آن را براي منصور نوشته بودم. درواقع ثبت با سند برابر بود.خود منصور كه حالا اين قدر با اشتياق حرف مي زند، اوائل اصلا اين جوري نبود. وقتي به او گفتم كه قرار است فيلم بسازم و تو در آن بازي كني، گفت: باشد. چند وقت بعد دوباره همين را گفتم و تأكيد كردم، فهميدي! گفت: آره، صدبار گفتي. ولي الان گويا به سينما علاقه مند شده. اوايل اشتياق نشان نمي داد و موقع كار هم مرا اذيت مي كرد.
م.ش: خب. الان ديگر حرفه اي شده ام.
* اتفاقاتي كه در فيلم مي افتد، اگرچه ظاهرا چيزهاي چندان مهمي نيستند و گوشه اي از زندگي هرروزه هستند، اما نظمي كه ميان آن ها هست، اين طنز پنهان كه در فيلم وجود دارد و البته تلخي كه از آن نمي توان گريخت و خصوصا ديالوگ هايي كه بين آدم هاي فيلم برقرار مي شود به شدت قابل لمس و باورپذير و حيرت انگيزند. انگار كه همه چيز بداهه شكل گرفته و انگار نه انگار كه فيلم داراي يك فيلمنامه اساسي و حساب شده است. مي خواستم ببينم فيلم تا چه اندازه براساس خصوصيات و رفتار وگفتار سه جوان آن شكل گرفته؟
م.ش: موقعي كه آقاي شهبازي درحال بازنويسي فيلمنامه بودند، نظرم را مي پرسيدند. مثلا مي گفتند، منصور و كامران الان دارند اين كار را مي كنند، به نظر تو منصور چي بگويد بهتر است يا چه واكنشي از او مناسب تر است. اگر تو بودي چي مي گفتي. در آن زمان هنوز بازي من قطعي نشده بود. من هم مي گفتم اگر من يا دوستانم بوديم اين كار را مي كرديم.
پ.ش: البته در طول كار هم دوباره ديالوگ ها را با همفكري هر سه آنها تغيير و صيقل داديم و درواقع هم اندازه دهان آنها كرديم.
* اين حس نفس گير فيلم از كجا مي آيد. اين كه اصلا ربطي به ديالوگ ندارد و چيزي كاملا دروني است؟
م.ش: شايد به خاطر اين است كه من با منصور و بچه هاي شبيه به او زندگي كرده ام. بچه هايي كه در فيلم دوست منصوراند، بعضي از آنها دوستان واقعي من هستند.
پ.ش: در فيلم صحنه اي هست كه گروهي از پسرها حرف از قطع برق مي زنند. آنها دوستان واقعي منصور هستند. همان پيسري كه رئيس گروه است و مي خواهد برق را قطع كند دوست صميمي منصور است، اسمش چيه؟
م.ش: تو محل به او لوپز مي گويند.
* آقاي شهبازي به نظرم مي آيد كه منصور درواقع همان پسر پرشور و شر «مسافر جنوب» است .در اين چند سال چه بلايي سر او آمده؟
پ.ش: بلا كه نه، ولي چندسال بزرگتر شده.
* يعني همين باعث شده تا منفعل شود؟ يادم مي آيد در «مسافر جنوب» همه آدم ها با قهرمان فيلم همدل و همراه بودند و سعي مي كردند به او كمك كنند. البته پسر فيلم هم از تك و تا نمي افتاد. ولي اينجا كامران در حالت مرگ است، اما مرد صاحب مسافرخانه اين مسأله برايش اهميت ندارد و مدام طلب اجاره اتاق را مي كند. از اين نكته هاي ظريف در فيلم زياد است. در «نفس عميق» ما كسي را همدل و همراه اين جوان ها نمي بينيم. راستي چطور شد از آن فضاي سراسر شور و اميد به اين فضاي تلخ «نفس عميق» رسيديد؟
پ.ش: فكر مي كنم شرايط باعث شد. شرايطي كه در اطرافم بود، بين جوان هايي كه آنها را مي ديدم. نمي دانم شايد به خاطر اين كه متوجه بعضي از مسايل شده بودم و بعضي از ناهنجاري ها را در روابط و زندگي آنها ديده بودم. خب من در كمد لباس زندگي نمي كنم، مواقع بيكاري توي شهر پرسه مي زنم.
*و نكته مهم ديگر اين است كه نگاه شما پر از همدلي و همراهي و دلنگراني براي اين جوان ها است. در «نفس عميق» ما با طيفي از جوانان روبرو هستيم كه برخلاف سه شخصيت اصلي فيلم اصلا هم منفعل نيستند و مشغول كسب و كار و زندگي شان هستند، مثل همان دوقلوها، مثل دوستان آيدا يا آن جواني كه در مسافرخانه كار مي كند.سئوالم اين است كه چه اتفاقي افتاد كه شما با منصور و كامران و آيدا همدل و همراه شديد. سه تا جوان به قول حامد بهداد يلخي كه اصلا بود و نبودشان براي هيچ كس اهميت ندارد؛ منظورم اين است كه اين ها اصلا براي شما چه جذابيتي داشتند و از كجا وارد زندگي شما شدند؟
پ.ش: اگر بخواهم موجز و كوتاه بگويم، همه چيز از منصور شروع شد. منصور كنار من بود و توي همين دفتر با من كار مي كرد. زماني بود كه حس كردم اين آدم براي خودش هيچ هدفي ندارد. بهش گفتم كه، دوست من تو مي خواهي چه كاره بشوي؟ براي خودت شغلي انتخاب كردي يا نه؟ ديدم گيجي - گيجي مي رود و مي خورد به ديوار و هيچ جوابي ندارد. منصور درواقع بهانه اي شد براي ساخت فيلم.
* كامران هم در فيلم شخصيت عجيبي دارد. با آن كه كم حرف مي زند و آدم منفعلي است و خيلي بي تفاوت و غمگين نيز به نظر مي رسد، ولي تماشاگر با او به  شدت احساس همدلي مي كند و بعد انگار سعيد اميني انگ همين شخصيت است؟
پ.ش: سعيد چطور در اين فيلم پيدايت شد؟
سعيد اميني: خب، من و منصور دوست بوديم. يك روز منصور گفت كه شما مي خواهيد كار فيلم را شروع كنيد، قرار گذاشتيم و كار شكل گرفت. بعد اين كه از شما خيلي خوشم آمده بود، از رفتار و حرف زدنتان و فكر مي كنم شايد به خاطر اين كه من هم مثل كامران كم حرف مي زنم.
پ.ش: ولي امروز كه خيلي خوب صحبت مي كني. اما حالا چرا من سعيد را براي اين نقش انتخاب كردم، خب اول اين كه تيپ آقاي اميني ما را كشته بود. خوش تيپ بود. موهايش بلند بود، استخوان بندي صورتش هم خوب بود، كه از بعضي زوايا براي فيلمبرداري فوق العاده بود. از نيم رخ صورتش شبيه جواني هاي مارلون براندو بود...
* شبيه تام كروز هم هست.
پ.ش: آره، شبيه او هم هست، در نقدي هم در روايتي به اين مسأله اشاره شده بود. اگر كمي بيشتر ادامه بديم شايد به پل نيومن شبيه باشد. ولي اين كه در مغزش چي مي گذرد، اين ديگر مسئوليت من بود، چيزهايي را نوشته بودم و در مغزش تزريق كردم.
*آقا اميني اتفاق جالبي كه در فيلم مي افتد، ما بي آن كه اين آدم ها را بشناسيم از مقطعي وارد زندگي آنها مي شويم و با آن ها تا آخر خط همدل و همراه هستيم شخصيت كامران را براي آن كه باورپذير شود، چطور كامل كرديد، آيا اين طور آدم ها را ديده بودي؟
س.ا. به اين صورت حس و لمس نكرده بودم و فقط از گوشه و كنار درباره آن چيزهايي شنيده بودم و تا حد خيلي كمي درباره آن ها مي دانستم.
* در فيلم ما بيشتر نگاه بي تفاوت و بعضا غمگين كامران را مي بينيم و اين كه مدام سيگار مي كشد و با موبايل حرف مي زند و شب ها هم نمي خوابد، او آدمي منفعل است. واقعا چه اتفاقي افتاده تا كامران را به اين مرحله برساند، يعني تحليل شما چه بود؟
س.ا. به نظر من شايد به اين خاطر ساكت است و منفعل، اگر در فيلم توجه كرده باشيد او جزو آدم ها و قشر پولدار جامعه است. خانواده مرفهي دارد و درواقع در يك سري از قدم ها از آدم هاي هم سن و سالش جلوتر است، اقلا در جامعه ما كه اين طور است. هركس وضع مالي خوبي داشته باشد، از يك سري امكاناتي برخوردار مي شود و مراحلي را پشت سر مي گذارد كه جوان سطح پايين تر جامعه بايد چه بسا سال ها منتظر تحقق آنها شود. حالا اين آدم با اين مشخصات وقتي وارد جامعه مي شود، براي او اتفاق هايي مهيب مي افتد، كه او را نهايتا خرد مي كند و بعد مي نشيند و نهايتا فكر مي كند و فكر مي كند و سرآخر به اين وضعيت مي رسد. پول و ثروت دارد، آدم اهل مطالعه است، پدر و مادر و خانواده دارد اما نهايتا سرنوشتش اين گونه شده. به نظرم به همين خاطر مي زند به رگ بي خيالي. وقتي كه قرار شد نقش كامران را بازي كنم، كار من فوق العاده سخت بود و درواقع با اين نقش غافلگير شدم.
* آقاي شهبازي، شما نمي خواهيد صحبت كنيد. اين بي انگيزگي كه در فيلم وجود دارد و سعيد و منصور هم به آن اشاره مي كنند به نظرم همان بحراني است كه «نفس عميق» دارد به آن اشاره مي كند و اصلا دغدغه اصلي فيلم است.
پ.ش: اين بحران به هرحال در زندگي قشر جوان وجود دارد و مخصوص ايران هم نيست. الان اكثر جوامع روبه توسعه با اين مسأله روبه رو هستند.
وقتي كه «نفس عميق» را با اروپايي ها مي بينم، متوجه مي شوم كه به طرز عجيبي با فيلم ارتباط برقرار كرده اند و آن را مي فهمند و آن ها نيز اين دلنگراني را براي نسل جوان كشورشان دارند. الان تنهايي آدم ها در همه جوامع يك بحث عمده است. و شايد هم تايمينگ «نفس عميق» است كه باعث مطرح شدن اين فيلم شده، چون تماشاگر حس مي كند جاي اين فيلم و اين حرف ها خالي بود و بالاخره گفته شد. زماني كه سينما از جامعه عقب تر باشد، زماني كه صريح ترين و فضل فروشانه ترين فيلم ها نيز براي مردم به نمايش دربيايند، البته واكنش ها مثبت خواهد بود، اما زياد آن را جدي نمي گيرند و به آن اهميت نمي دهند. بخاطر اين كه مردم از اين واقعيت ها آگاه بوده اند و اي بسا كه جلوترند، اما هنرمند ما تازه دارد آن را بيان مي كند. حال اگر كاري عرضه شود كه مردم در برخورد با آن حس كنند كه از اين زاويه به قضيه نگاه نكرده اند و اصلا حس كنند كه يك جوري حواسشان نبوده به نظر مي رسد كار ماندگار و موفقي از آب دربيايد. شايد بين «نفس عميق» و تماشاچي اين اتفاق ميمون شكل گرفته كه الان اين اندك جذابيت را پيدا كرده.
* آيدا شخصيت فوق العاده اي دارد، خصوصا با آن فلسفه عجيب پياده روي اش كه همزمان با آن موزيك هم گوش مي دهد. خانم پاليزبان نمي خواهيد درباره اين شخصيت به ظاهر پرشور و شر ولي در باطن غمگين صحبت كنيد؟
م.پ: كار با آقاي شهبازي اولين تجربه سينمايي من بود. به ما فيلمنامه اي براي خواندن ندادند، اما مثلا مي گفتند كه حالا آيدا قرار است چه كار كند و من تمام اين چراها و موقعيت ها را كنار هم قرار مي دادم تا به تصوير آيدا برسم. هر سئوالي كه از او به ذهنم مي رسيد درپي پيداكردن جواب آن بودم. اين كار باعث مي شدتا نخ انرژي تمام صحنه ها به هم متصل شود و او را تبديل به يك شخصيت منسجم كند. او در مقابل منصور يك ماسك مي زند، در مقابل آدم هاي هم دانشگاهي اش ماسكي ديگر. نمي توانم بگويم آيدا خيلي پيچيده است. چون در اطراف خودم آدم هاي خيلي پيچيده تري از آيدا مي بينم، ولي خب آيدا هم پيچيدگي هاي خودش را دارد. تقريبا در همين برش يك يا دو هفته اي كه در فيلم از آيدا مي بينم او مدام دارد ماسك عوض مي كند.
* خانم پاليزبان در فيلم قطعه شعري مي خوانيد، نوشته شما است؟
م.پ: بله
* آقاي شهبازي نظرتان را درباره معرفي نفس عميق به مراسم اسكار نمي گوييد؟
پ.ش: بامزه است. دوست و آشنا به من تبريك مي گويند و بعضي از آنها مي پرسيدند كه آيا اسموكينگ تهيه كرده ام يا نه؟ اميدوارم محبت آن ها را جبران كنم.

سايه روشن هنر
آسمان آبي است...
يادداشت مهرداد پاليزبان سازنده موسيقي متن «نفس عميق»
اشاره:مهرداد پاليزبان برادر آيدا و يا همان مريم پاليزبان است. او خواننده آواز پاياني و سازنده موسيقي متن فيلم «نفس عميق» است. قطعه اي كه با گيتار الكترونيك مي نوازد خصوصا در لحظه پاياني نفس گير است و تماشاگر را مجذوب خود مي سازد. قطعه اي كه تمام حس فيلم در آن نهفته است و بيشتر از آن شور و ادامه زندگي و آن تابلوي زيبايي كه در آن ماشين منصور و آيدا در كوه هاي پر برف گم مي شود. از او خواسته ايم از چگونگي شكل گيري اين قطعه موسيقي و از فيلم نفس عميق بگويد.

موسيقي فيلم «نفس عميق» وقتي شكل گرفت كه اصلا فيلم «نفس عميق» هنوز از نظر من وجود نداشت. ساختن آهنگ «آسمون» (موسيقي «نفس عميق») بر مي گردد به ۶ يا ۷ ماه قبل از شروع فيلمبرداري فيلم.
به خاطر شرايط روحي خاصي كه داشتم شروع به ساختن اين قطعه يا Track كردم، مي توانم بگويم كه موسيقي و شعر در اين قطعه با هم پيش رفت و در كنار هم جلو رفت، منظورم اين است كه اول موسيقي و شعر ساخته نشد بعد ديگري.
كلا نظر من اين است كه خيلي وقت ها يك آهنگ خوب و ممتاز وقتي شكل مي گيرد كه آهنگساز در شرايط روحي و رواني خاصي باشد و حداكثر استفاده را از اين حس و حال بكند، من هم همين كار را كردم و از كار خودم هم راضي هستم؛ البته كمك دو دوست خود سينا خدايي فر و حسين شاهسون كه هر كدام به نوبت باس و درامس را زدند كه واقعا موثر بود. خلاصه مدتي بعد از ساخت آهنگ آقاي شهبازي به خانه ما آمدند و پس از گوش كردن اين قطعه به من پيشنهاد دادند تا موسيقي اين فيلم را بسازم و از اين Track هم استفاده كنم. من هم شروع به ساختن قسمت هاي ديگري از موسيقي فيلم «نفس عميق» كردم كه در قسمت هاي مختلف فيلم كه شامل دو تكه است قابل شنيدن است.
البته من تنها انتقادي كه از فيلم «نفس عميق» دارم ،ميزان بلندي صدا در هنگام جريان فيلم و تيتراژ پايان فيلم است كه به نظر من صداي كم موسيقي واقعا به ارزش موسيقي و حتي به نظر من ارزش فيلم هم ضربه وارد كرده است؛ چون اگر به نظر آقاي شهبازي موسيقي با فيلم نزديكي خيلي زيادي دارد، پس بايد به اين مسأله اهميت بيشتري مي دادند.البته به هر حال اين نظر من است، چون از نظر من موسيقي در فيلم هيچگاه تمركز صحنه را نمي گيرد و حتي موسيقي فيلم خوب كمك مي كند كه حس صحنه مورد نظر چند برابر شود.
من هم اكنون مشغول فعاليت هستم و قصد دارم اگر مشكل خاصي پيش نيايد بعد از عيد و يا در تابستان كنسرتي در سبك مورد علاقه ام بدهم كه هم اكنون هم همراه با گروه مشغول تمرين هستم و خيلي هم اميدوار هستم . اگر مجلات ، روزنامه ها در مورد اين نوع خاص از موسيقي (راك، آلترناتيو Alternative متال و...) توجه بيشتري داشته باشند و تبليغات گسترده اي را در اين مورد انجام دهند خدمت بزرگي كرده اند .چون اين نوع موسيقي برخلاف نظر مسئولين كاملا مخاطب خاص خودش را دارد و در صورت توجه به شكوفايي خوبي خواهد رسيد.
من در مورد «نفس عميق» مي توانم بگويم كه نفس عميق فيلم خوبي است و توانست كه در مسير سينماي ايران فيلم خاصي باشد و من فكر مي كنم اين فيلم در كنار تمام اجزايي كه دارد، فيلم خوبي است ولي بازيگري و فيلمنامه اين فيلم را مي توان گفت از بقيه جنبه هاي ممتازتر است رويهم رفته من بيشتر دوست دارم در مورد موسيقي حرف بزنم تا فيلم. من به موسيقي و تئاتر علاقه زيادي دارم و اين راه را ادامه خواهم داد
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت توسط ماری شاه نظریان |

گامی به پس !

بهرام رادان و ترانه علیدوستی در کنعان  
«کنعان» سومین ساخته بلند سینمایی‌ مانی حقیقی پس از «آبادان» و «کارگران مشغول کارند» گامی به پس است، آن هم در حالی که «آبادان» نوید حضور فیلمسازی خوش‌فکر و نکته‌سنج را می‌داد.
فیلم «آبادان» به عنوان اولین تجربه یک فیلمساز کار بسیار قابل تاملی بود؛ اقلا به لحاظ ایده و اصلا نوع و شکل پرداختی کارگردان به موضوع مورد علاقه‌اش. نکته مهم‌تری که در این فیلم به چشم می‌خورد هم جسارت حقیقی در تجربه فرمی جدید بود و هم اینکه تصویری کاملا واقعی از تهران را در فیلمش ترسیم کرده بود. در واقع تهرانی که در این فیلم می‌بینیم، همان تهرانی است که وقتی هر روز صبح بیدار می‌شویم و از خانه بیرون می‌رویم با‌ آن مواجه می‌شویم.
شخصیت‌های فیلم نیز که خوب پرداخته شده بودند آدم‌های مشکل‌دار و به ته خط رسیده‌اند.‌اما تجربه دوم این کارگردان یعنی فیلم «کارگران مشغول کارند» به گونه‌ای باز ادامه همان فیلم «آبادان» است. درواقع چند نفر دوست تصمیم می‌گیرند با هدف تفریح یک روز را در کوهستان سپری کنند اما میانه راه تخته‌سنگی بزرگ می‌بینند و می‌خواهند آن را از میان بردارند و همین بهانه‌ای است تا نقبی زده شود به زندگی و درونیات این آدم‌ها؛ آدم‌هایی که از تهران آمده‌اند با تمام مسائل و مشکلات و دغدغه‌های آن.
کنعان» سومین ساخته بلند سینمایی‌ مانی حقیقی پس از «آبادان» و «کارگران مشغول کارند» گامی به پس است، آن هم در حالی که «آبادان» نوید حضور فیلمسازی خوش‌فکر و نکته‌سنج را می‌داد.
«کارگران…»، حتی یک درصد از تاثیر فیلم «آبادان»‌را هم ندارد؛شاید به این خاطر که کارگردان و فیلمنامه‌نویس این اثر این‌بار فقط توانسته‌اند  سراغ ظواهر شهر تهران و‌ چند شهروند خاص آن بروند؛ فیلمی که با سرخوشی آغاز می‌شود، میانه‌هایش به درد می‌انجامد و بعد به خنثی‌ترین شکل به پایان می‌رسد و حالا فیلم «کنعان» است باز با دغدغه پرداختن به شهر تهران و این‌بار آدم‌هایی  از طبقه متوسط و خب از همین ابتدا می‌توان گفت این فیلم هم با تمام تلاشی که برای تولید و ساخت آن شده و کارگردانی‌اش همچنان به دغدغه‌های همیشگی و مورد علاقه‌اش وفادار مانده اما حاصل کار فیلمی عقیم است.
فیلم روایتگر زندگی زوجی به‌نام مرتضی با بازی «محمدرضا فروتن» و مینا با بازی « ترانه علیدوستی» است که با گذشت ۱۰ سال از زندگی مشترکشان، در حالی که مرد همچنان تاکید بر ادامه این رابطه دارد اما زن اصرار دارد که راهی جز جدایی باقی نمانده. اما بازگشت آذر با بازی «بایگان» خواهر بزرگ مینا از سفر طولانی‌اش از خارج از کشور و مرگ مادر مرتضی همه چیز را به هم می‌ریزد.
ترانه علیدوستی و افسانه بایگان در کنعانزوجی که حقیقی در فیلمش به تصویر می‌کشد یعنی پرداختی به زندگی آدم‌های طبقه متوسط در دل تهران، پیشتر و بارها ایرج کریمی با موفقیت در سینمای خاص خود ترسیم کرده. اما چه اتفاقی می‌افتد که آدم‌های این فیلم یعنی مرتضی و مینا و آذر و بعد نیز علی با بازی «بهرام رادان» که دوست خانوادگی این زوج است در حد سایه‌هایی کمرنگ باقی می‌مانند که اصلا معلوم نیست حرف حساب‌شان چیست؟ در طول فیلم آدم‌ها مدام می‌آیند و  می‌روند. معلوم نیست این علاقه از کجا شروع شده و معلوم نیست درد و اندوه آنها به واسطه چیست؟ همچنان که معلوم نیست چرا قهر می‌کنند و چرا آشتی و…؟
اگر در دو فیلم قبلی حقیقی شخصیت‌پردازی محلی از تامل داشت، در کنعان ترسیم کاراکتر فقط در حد یک تعریف دوخطی خلاصه می‌شود. مرتضی استاد دانشگاهی است که به شاگردش مینا علاقه‌مند شده؛ علاقه‌ای که بعد منجر به ازدواج می‌شود. مرتضی مردی کامل است، زیبا، متین و مودب که همه امکانات رفاهی را برای همسرش فراهم کرده.
او برج‌ساز است و منبع مالی فراوان دارد اما با این همه همسرش از او گریزان است و ما نمی‌دانیم چرا؟ در صحنه‌هایی از فیلم وقتی غضب می‌کند پناه می‌برد به همان برج‌های نیمه‌ساز و در بالاترین طبقه آن به سگ‌هایش می‌رسد و این اوج تکمیل و شناختی است که از این شخصیت داریم، یا مینا که شخصیت محوری فیلم که مثلا یک زن روشنفکر امروزی است. فیلم با نمایی از چهره او شروع می‌شود که با خشم و نفرت به نقطه‌ای زل زده که بعد می‌فهمیم او در آشپزخانه است و در حال نظارت کسانی که آمده‌اند چاه منزلش را باز کنند.
فیلم روایتگر زندگی زوجی به‌نام مرتضی با بازی «محمدرضا فروتن» و مینا با بازی « ترانه علیدوستی» است که با گذشت ۱۰ سال از زندگی مشترکشان، در حالی که مرد همچنان تاکید بر ادامه این رابطه دارد اما زن اصرار دارد که راهی جز جدایی باقی نمانده …
این شروع ‌ یعنی اینکه در زندگی این زوج بحرانی وجود دارد که بود و تاثیرش مثل همین گرفتگی چاه است. اما فیلم که پیش می‌رود انگار مینا به جای اینکه بحران داشته باشد یا درگیر مسائل فمنیستی یا فلسفی یا هر چیز دیگری باشد، یک دختر لوس است که تکلیف خودش را با اطراف خود و آدم‌هایش نمی‌داند. خصوصا وقتی این نکته کم‌تاثیر و گاه خنده‌دار می‌نمایاند که علیدوستی اصلا برای بازی در چنین نقش دشواری انتخاب مناسبی نیست.
 چهره او همان چهره کودکانه «من ‌ترانه پانزده سال دارم» است که حالا سعی شده به زور گریم و چهره‌پردازی، بداخلاق، تلخ و به ته خط رسیده بنمایاند و به خاطر همین در سخت‌ترین لحظات زندگی‌اش حتی در صحنه‌های دیگر که دلیلی برای این کار وجود ندارد علیدوستی مدام بر عضلات چهره‌اش فشار می‌آورد تا اخم کند و خطوط پیشانی‌اش را جمع کند و چهره زنی افسرده را بگیرد و… و واقعا نمی‌دانیم مشکل این زوج چیست؟ اختلاف از کجا شکل گرفته؟ داستان وقتی از درام تبدیل به اثری شاد و خنده‌دار می‌شود که جا و بی‌جا و در لحظات غیرقابل تصور این دو نفر به هم پناه می‌برند… و انگار که کارگردان تکلیفش را با آدم‌هایش نمی‌داند هرچند که همیشه حرف آخر را مینا می‌زند و دوربین به صورت مداوم  به دنبال این شخصیت است. این شخصیت‌های پا در هوا انگار کم نیستند که ناگهان سروکله آذر و علی هم پیدا می‌شود.
این آدم‌ها نیز که ظاهرا باید عاملی باشند تا گره‌های داستان گشوده شود و اقلا داستان کمی سروشکل بگیرد… اما اینها نیز پر از سردرگمی‌اند.
محمدرضا فروتن در کنعان اصلا حرف و حساب آذر چیست؟ در خانه خواهرش چه می‌کند؟ چرا ناگهان آن همه محبت تبدیل به نفرت می‌شود، تا ناگهان در صحنه‌ای مضحک احتمالا به خاطر ادای دین به فیلم «بیل‌ را بکش» مینا و آذر روبه‌روی هم می‌ایستند، بد و بیراه می‌گویند عقده‌گشایی می‌کنند و بعد همدیگر را به باد سیلی می‌گیرند و یا علی نیز به اینگونه، او اصلا کیست؟ چه تاثیری در زندگی این دو زوج دارد؟ ‌ در بخشی از فیلم می‌بینیم که مینا کلید خانه او را دارد و در غیابش وقتی که علی به سفر رفته به منزلش می‌رود و گل‌ها را آب می‌دهد و بعد به رویایی‌ترین شکل ممکن به در و دیوار زل می‌زند. اما در انتها می‌بینیم که بیماری مادر مرتضی و سفری که آنها به شمال دارند، بهانه‌ایی می‌شود تا به کلیشه‌ای‌ترین شکل، دو شخصیت آذر و علی با هم رودرو شوند و لابد برقی از آسمان می‌جهد، چون در انتها هر کدام از آنها  به نوعی در نگاه‌شان به زندگی متحول می‌شوند و سرانجامش همان رسیدن به نقطه ازدواج است.
نگاه کنید که از همان ابتدا ‌ انزوای علی و آن موهای بلندش مدام تاکید می‌شود اما تا با آذر مواجه می‌شود ‌ آنچنان خود را گم می‌کند که داستان اصلا تغییر می‌کند یا خود آذر فقط با چندبار دیدن علی رنج و اندوه زندگی سالیانش را فراموش می‌کند. ‌ «کنعان» البته همچنان که از نام آن نیز پیداست با تداعی این شعر حافظ «یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم نخور» و با پایانی خوش به سرانجام می‌رسد؛ با پایانی که فیلم را تبدیل به یک کمدی ناخواسته می‌کند!
نقد- مارگریت شاه‌نظریان

مطالب مرتبط :
ماجرای دو سفر              
نقش آذر در “کنعان” اتفاقی خوب در کارنامه بازیگری من است 
کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان؟

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت توسط ماری شاه نظریان |

مثل یک درخت وحشی ریشه هایت را در خاک محکم کن، نور و آب کار خود را خواهند کرد.

«شاعر زباله ها» با آن اسم غریبش و از غافلگیرترین و ناباورانه ترین جایی که می شود تصور کرد یعنی مرکز جمع آوری زباله ها، داستانش را آغاز می کند. شاید شروع و آغاز فیلم کمی مبهم باشد اما کم کم لایه های فیلم خود را نشان می دهند. کار عبثی است که در «شاعر زباله ها» پی داستان سرراست یا فیلمنامه یی کلاسیک بگردیم. فیلم دو قهرمان محوری دارد؛ یکی پسری که روزی همه آرزویش این بود که دانشجوی رشته ادبیات شود اما حالا رفتگری معمولی است که به قول خودش در گند و کثافت غوطه می زند و دیگری دختری جوان و زیبارو و افسرده که بعدها می فهمیم نامزدش او را رها کرده و سرنوشت، زندگی این دو را به هم ناخواسته گره می زند. دوربین بی قرار فیلم گاه به گاه بر زندگی این آدم ها زوم می کند. رفتگر جوان بهانه یی است تا در این شهر خاکستری چرخ بزنیم. لحن فیلم مثل همان آسمان خاکستری و غمبار و پاییز و زمستانی است که شهر را فرا گرفته. آدم های فیلم یکایک جلوی دوربین خود را می نمایانند. نیازی نیست که به عمق زندگی آنها برویم. همه آنها یک وجه مشترک دارند و آن هم تنهایی؛ از رفتگر جوان که آرزوی این را داشت که دانشجوی دانشگاه ادبیات شود تا آن شاعر پیر که همیشه کنار پنجره ایستاده است و انگار گذشته و آینده این دو با هم تنیده شده است.

در فضایی که هست تماشاگر بی قرار سرنوشت، قهرمان های فیلم را دنبال می کند و تصورش چه تلخ است که در این فضای غمبار اگر هم رفتگر شاعر می شد باید سرنوشتش، سرنوشت همان شاعر پیر می شد که آخرین دست نوشته ها و کتابش هیچ گاه رنگ چاپخانه را نمی بیند و فقط همدم تنهایی دختری افسرده است. زیبایی فیلم در این است که هیچ گاه نه خالق آن و نه آدم هایی که حالا به تماشای آن نشسته اند، نسبت به آدم های فیلم حس ترحم ندارند. احمدی در فیلم درخشانش اندوهباری و فرسودگی تدریجی زندگی را به تصویر می کشد. سال ها پیشتر کیارستمی در «طعم گیلاس»اش سعی بر این کار کرده بود و امیدی که در پایان می داد که می توان دوباره به زندگی دل بست الان چه بی رنگ می نمایاند، اما در «شاعر زباله ها» اگرچه آدم های فیلم هیچ کدام به سامان نمی رسند اگرچه در هیچ کجای فیلم رنگ شادی را نمی بینیم یا اضافه گویی قهرمان هایش اما به نحو درخشانی به این مهم دست پیدا می کند. اگر بگوییم «شاعر زباله ها» نیز می خواهد پیام بدهد این توهین است به فیلمی اینقدر انسانی و عمیق، اما می توان گفت فیلم دل را تسخیر و بغض ات را رها می کند. اوج و همه زیبایی فیلم در سکانس پایانی آن است. وقتی در اندوهبارترین فصل سال و در پارکی که مکانی غمگین است لیلا حاتمی با آن چهره افسرده و خموده اش به قرار عشق می رود و عشقی که این گونه غمبار آغاز شود، انتهایش چه خواهد بود؟ فیلم نمی خواهد تماشاگرش را گول بزند، دورنمای هیچ امیدی نیست و آدم ها همچنان تنها هستند و تنها می مانند. اما آن برف سفیدی که آرام آرام می بارد، آن نگاه های منتظر و بالاخره آن آخرین دست نوشته های شاعر پیر که هیچ گاه رنگ چاپخانه را نمی بیند اما همدم تنهایی دختر جوان است و شاید حتی او را از مرگ باز دارد، اینها همان امیدی است که فیلم در دل تماشاگرش به ارمغان می گذارد و البته آن صحنه یی که وقتی رفتگر جوان از شاعر پیر می پرسد چگونه باید شاعر شد و او می گوید مثل یک درخت وحشی ریشه هایت را در خاک محکم کن، نور و آب کار خود را خواهند کرد.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت توسط ماری شاه نظریان

 

«محسن [چاوشي] هم رفته‌رفته به شناخت رسیده و علم و آگاهی‌اش بیشتر شده»



*- حسین صفا را كمتركسی می‌شناسد. حتی وقتی می‌گویم او شاعر و ترانه‌سراست، بازهم اكثر مردم شانه‌ای به نشانی نشناختن او بالا انداخته و سری تكان می‌دهند كه: «نه، نمی‌شناسم». اما به محض اینكه اسم چند تا از ترانه‌هایش را می‌برم، به سرعت سرها به نشانه تایید و تشخیص بالا و پایین می‌شوند كه: «بله، بله شنیده‌ام...». ترانه‌هایی مثل كفتر چاهی، سه‌شنبه‌ها، كلاف سردرگم، لنگه كفش، عروس قصه، متاسفم و.... از سروده‌های او هستند كه با صدا و آهنگسازی محسن چاووشی به گوشمان آشناست. ترانه‌هایی كه هرازگاهی زیر لب زمزمه می‌شوند و هر كدام خاطراتی را برایمان زنده می‌كنند. بگذریم..... به بهانه خبر انتشار آلبوم «یه شاخه نیلوفر» به سراغ «حسین صفا» رفتیم و مصاحبه‌ای با او ترتیب دادیم

رای شروع، از شروع ترانه نوشتن‌ات بگو؟ چطور شروع كردی؟
من در ابتدا به ترانه علاقه‌ای نداشتم و فقط غزل می‌گفتم. در شرایط اون زمان نوشتن ترانه‌رو برای یه شاعر به نوعی پسرفت می‌دونستم.
چرا؟ مگه شرایط اون زمان چطوری بود؟
ببینین. تا یه دهه قبل، در داخل كشور فضای مناسبی برای نوشتن ترانه وجود نداشت و آثاری هم كه در خارج تولید می‌شد خالی از هر نوع بار حسی، هنری و فرهنگی بود.
عده‌ای به دلیل داشتن تریبون، اون آثار رو به خورد مردم می‌دادن. به همین خاطر من فقط گاهی اوقات و اون هم برای طبع‌آزمایی ترانه می‌نوشتم. بهتره بگم دلی می‌نوشتم. كه خوب بعدا جدی شد.
چی شد كه جدی شد؟
اولا به این نتیجه رسیدم كه میشه و باید این فضا رو تغییر داد و من می‌تونم نقشی در این تغییر داشته باشم. البته به اندازه استعداد و توانایی خودم. پس هر چیزی رو كه تا اون لحظه به اسم ترانه شنیده بودم، دور ریختم.
یعنی به اعتقاد تو، هیچ اثر مطلوب و خوبی تا اون لحظه ساخته نشده بود؟
چرا، اما خیلی كم. منظور من فضای كلی ترانه اون سال‌هاست. از طرفی آشنایی من و محسن چاووشی به این جدی شدن صحه گذاشت.
با توجه به حرفایی كه زدی، به این نتیجه می‌رسیم، هیچ الگویی برای ترانه نوشتن انتخاب نكردی. درسته؟
متاسفانه الگوی برجسته‌ای وجود نداشته كه بخوام راهش رو ادامه بدم. خودم بودم و هستم.
پس حالا كه ترانه نوشتن رو جدی گرفتی، دیگه دلی نمی‌نویسی؟
چرا، هنوز هم دلی می‌نویسم. خیلی هم جدی دلی می‌نویسم (می‌خندد). اما الان فرقش با اون وقتها اینه كه، فقط برای دل خودم نمی‌نویسم، بلكه برای دل خیلی‌ها می‌نویسم. چون به این نتیجه رسیدم كه ترانه می‌تونه بیشتر از شعر تاثیرگذار باشه. اگرچه شعر هنرتره. اما ویژگی بزرگ ترانه اینه كه خیلی زود به دست مردم می‌رسه.
همكاری تو با محسن چاووشی خیلی موفق بوده ؟ دلیلش رو چی می‌دونی؟
حس مشتركمون. یا بهتره بگم درد مشتركمون. صدای ترانه من شبیه صدائیه كه از حنجره محسن چاووشی بیرون می‌یاد.
درسته. هردوشون تلخن. با واژه «تلخ» كه موافقی؟
موافقم و ازتون تشكر می‌كنم كه نگفتین خاكستری. چون خاكستری یعنی درب و داغون و مایوس‌كننده.
چرا اینجوریه؟ یعنی چرا تلخه؟
تلخه، چون حقیقت داره. فرض كنین من ترانه‌ای بنویسم و توی اون ترانه بگم همه چی رو به راهه، عجب روزگار خوشی، عجب هوایی، به‌به، چه‌چه، چه گلی، چه بلبلی، چه سنبلی و..... خوب این خنده داره. چون واقعیت نداره. وقتی من از واقعیت زندگی فاصله بگیرم خود به خود كارم هم تصنعی و بی‌تاثیر می‌شه، نه تنها من، بلكه هر هنرمندی اگه بخواد چیزی رو كه هست عنوان كنه، خودبه‌خود یه نوع تلخی روی كارش سایه می‌اندازه. حالا فرقی نمی‌كنه توی چه زمینه‌ای باشه. سینما، تئاتر، موسیقی، نقاشی و..... البته یه جور دیگه هم می‌شه به این موضوع نگاه كرد كه باعث می‌شه تلخی و تلخ بودن معنی دیگه‌ای پیدا كنه.
چه جوری؟
قطعا برای آدمایی كه معنی واقعی عشق و زندگی را نمی‌فهمند، از عشق و زندگی واقعی حرف زدن خیلی تلخ به نظر میاد. در هر صورت این تلخی، فلسفه حقیقته. ایرادی هم نمی‌شه بهش گرفت.
حالا با توجه به تعریفی كه از خاكستری داشتی و توضیحی كه در مورد تلخ بودن دادی، جوابت به اون دسته از آدمایی كه اعتقاد دارن كارهاتون خاكستریه چیه؟
خب همونطور كه گفتم و شما هم اشاره كردین خاكستری یعنی درب و داغون و مایوس‌كننده. روح قراضه و اوراق داشتن و ساختن. اما من و دوستای هنرمندم آدمای مایوسی نیستیم و قطعا توی كارمون هم یاس هیچ جایگاهی نداره. حرف ما چیز دیگه است. مبارزه كردن، ایستادگی كردن، حرف حساب زدن، با احساس بودن، با عاطفه بودن و عاشق بودن حرف ماست كه خوب همه اینها تلخه. ما هم این رو پذیرفتیم و سعی می‌كنیم به مخاطبمون هم این رو یادآوری كنیم و تو همین مدت كم خیلی موفق بودیم.
چه مدتی ؟
سه، چهار سال دیگه.
سه، چهار سال كمه ؟
ما مسافرای قرونیم دیگه، نه؟ پس سه، چهار سال چیزی نیست.
چرا سعی می‌كنید خاص باشید؟
(با خنده) یعنی منظورتون اینه كه آسمون دهن وا كرده و ما افتادیم پایین؟! اتفاقا ما اصلا آدمای خاص نیستیم. ما فقط سعی می‌كنیم زلال و شفاف باشیم. شریف باشیم. به زیبایی فكر كنیم. با فرهنگ باشیم. شاید چون تو زمینه فعالیت ما عرصه تقریبا خالی بوده شما فكر می‌كنین ما خاص هستیم. ما توی مسیری كه انتخاب كردیم تازه اول راهیم.
چرا تا به حال با خواننده دیگه‌ای غیر از محسن چاووشی كار نكردی؟ اصلا با خواننده دیگه‌ای كار خواهی كرد؟
ممكنه. ولی تا به حال كه اتفاق نیفتاده.
چرا؟ دوست نداشتی و خودت دنبالش نبودی؟ یا پیشنهادی از دیگرون نداشتی؟
ببینین. آخه كاری كه خیلی از به اصطلاح ترانه‌سراها می‌كنن برای من هیچ معنا و مفهومی نداره.
چه كاری؟
اینكه برای هر كسی كه از راه می‌رسه ترانه می‌نویسن و عواقب این كار براشون هیچ اهمیتی نداره و صرفا به این فكر می‌كنن كه كارشون رو تحویل بدن و پولشون رو بگیرن. شعر و ترانه كه سیب‌زمینی و پیاز نیستن. اگه من می‌خواستم اینجوری باشم كه به اینجا نمی‌رسیدم.
به كجا؟
من مخاطب دارم، درسته كه اسم و رسم دهن‌پركنی ندارم. انجمن و كانون و برو بیایی ندارم، ولی ترانه‌هام مخاطب میلیونی دارن. مخاطبانی كه هر لحظه منتظرن ترانه‌های جدیدی از من بشنون. چرا اون آقایون و خانم‌های ترانه‌فروش نتونستن اینقدر مخاطب پیدا كنند؟
پس درآمد آنچنانی از نوشتن ترانه نداشتی!
چرا درآمد داشتم. اما منظورتون از آنچنانی رو نمی‌فهمم. (می‌خندد) اینو قبلا یه جای دیگه هم گفتم كه اهل قلم باید با قلمشون امرار معاش كنن. البته اهل قلم، نه اهل بخیه. من با كسی كه به عنوان یه ترانه فروش بهم نگاه كنه به هیچ وجه نمیتونم كنار بیام.
فكر نمی‌كنی این مخاطب میلیونی نشأت گرفته از صدا و آهنگسازی محسن چاووشی باشه؟
در تاثیر كار محسن و توانایی‌هاش كه هیچ شكی نیست. كار ما نتیجه زحمات یه گروهه. این مخاطب‌ها فقط منحصر به یكی از اعضای گروه نیستن. وقتی می‌گم مخاطب‌های من، منظورم مخاطب‌های محسن و دوست‌های دیگه هم هست.
گفتی با كسانی كه به تو به عنوان یه ترانه‌فروش نگاه می‌كنن نمی‌تونی كنار بیای. منظورت چه جور آدمایی بود؟ مگه اونا چه ویژگی‌ای دارن كه تو نمی‌پسندی؟
متاسفانه سطح سواد ادبی خیلی از خواننده‌های ما خیلی پایینه. اگه خواننده‌ای كار نازل می‌خونه دلیلش اینه كه ادبیات رو نمی‌شناسه. شعر و ترانه رو به خوبی درك نمی‌كنه. اینجور خواننده‌ها یه كار خوب رو این می‌دونن كه مثلا از فلان نوازنده‌ها و فلان آهنگساز اسم و رسم‌دار استفاده كنن یا توی فلان گام بخونن. بدون توجه به این موضوع كه یه خواننده همونطور كه از اسمش بر میاد در درجه اول باید به اون چیزی كه داره می‌خونه توجه كنه و خب این كاستی‌هاست كه باعث می‌شه یه خواننده با همه توانایی‌هایی كه در خوندن داره هیچ‌وقت نتونه تاثیرگذار باشه.
به نظر تو خواننده‌ای كه داری باهاش كار می‌كنی، یعنی محسن چاووشی تا به حال كار ضعیف یا بنا به تعریف خودت كار نازل نخونده؟
چرا، اما خیلی خیلی كم. محسن هم رفته‌رفته به شناخت رسیده. علم و آگاهی‌اش بیشتر شده. آدم ادیب و شعرشناس كه به دنیا نمیاد. تغییر و ترقی مهمه؛ این كه روز به روز پیشرفت داشته باشی، درجا نزنی و روبه جلو حركت كنی. خود ما هم همینجوری بودیم. منظورم من و امیره؛ امیر ارجینی. من خودم یه زمانی ترانه‌ای نوشتم كه فكر می‌كردم خیلی خوبه، ولی بعد‌ها كه تجربه‌ام بیشتر شد متوجه نقاط ضعف كارم شدم و سعی كردم اون نقاط ضعف رو در ترانه‌های بعدی‌ام برطرف كنم. در آینده هم این روش رو ادامه خواهم داد.
این نوع نگاه خیلی خوبه كه خب خیلی از اهالی ترانه و موسیقی به‌خصوص موسیقی پاپ به این نوع نگاه توجهی ندارن. اما می‌خوام بدونم در طول مدت همكاریت با محسن چاووشی تغییری در مخاطب خودتون حس كردین؟
تا حدودی بله. شكل و نوع كار من و محسن طوریه كه مردم با یك یا دوبار شنیدن كمتر با اون ارتباط برقرار میكنن. یعنی در واقع بیشتر برحسب عادت، كنجكاوی و حتی از روی اجبار گوش می‌كنن. اما برای بار سوم وقتی به سراغ آثار ما میرن كه بهش احساس نیاز كردن. این احساس نیاز همون هدفیه كه ما دنبالش هستیم.
گفتی از روی اجبار؟!
آره اجبار. حرف عجیبی زدم مگه ؟
نه.... در ترانه‌های حسین صفا، كلمات خیلی خوب كنار هم چیده میشن. به اصطلاح كلمات چفت و بست خوبی دارن. خیلی خوب با هم جور میشن. مثل «كوله‌بار آرزوها»، «متاسفم برات‌ای دل ساده» یا «یه لنگ كفش پیر و درب و داغون». می‌خوام بدونم حسین صفا تا چه اندازه به این چیدمان دقت و توجه داره ؟
ببینین. این نتیجه مطالعات، تجربه‌ها و ممارست‌های منه. من تا حدودی یاد گرفتم كه چطور این اتفاق رو ایجاد كنم. دیگه تصمیم نمی‌گیرم كه چطور بنویسم. در نوشتن من هیچ چیز به شكل عمدی و خودآگاهانه صورت نمی‌گیره. البته ناگفته نمونه ضعف‌هایی هم دارم كه سعی می‌كنم به مرور زمان برطرفشون كنم. من مفاهیم و كلماتی داشتم. مفاهیم و كلماتی كه شخصیت من باهاشون شكل گرفته. حالا در لحظه سرودن این دو تا خودشون جای خودشون رو پیدا می‌كنن. آدم هرچقدر تلاش كنه به همون اندازه صیقل‌خورده‌تر می‌شه. بیدارتر می‌شه و استعداد و توانایی‌هاش رشد می‌كنه. اصلا اجازه بدید برای اینكه منظورم رو بهتر برسونم، یه مثال از حضرت مولانا بزنم. فقط تو رو خدا فكر نكنین دارم خودم رو با اعجوبه عالم بشریت مقایسه می‌كنم. «كی شود این روان من ساكن، این‌چنین ساكن روان كه منم.» به نظر شما مولانا گشته و این كلمات رو پیدا كرده و كنار هم چیده؟ قطعا این طور نیست. مولانا اینقدر توانا بوده و به درجه‌ای رسیده بوده كه وقتی می‌خواسته چیزی بگه با همین انسجام و قدرت می‌گفته. فكر و محتوای عمیق، وزن مناسب، حس و احساس روان، تكنیك فوق‌العاده همه مال اون بودن و در لحظه جوشش به راحتی در كنار هم قرار می‌گرفتن. باید مولانا شد تا تونست مثل مولانا نوشت.
نوع موسیقی و آهنگ چه تاثیری در نوشتن تو داره؟
من لحظه‌ای كه دارم ترانه می‌نویسم فقط به خود ترانه فكر می‌كنم و به این فكر نمی‌كنم كه قراره چه آهنگی روش گذاشته بشه. حالا اگه این ترانه با یه آهنگ خوب آمیخته بشه تاثیرگذاری‌اش خیلی بیشتر میشه.
گفتی مستقل. یعنی به لازم و ملزوم بودن ترانه و موسیقی اعتقاد نداری؟
چرا دارم. اصلا ترانه به موسیقی نیاز داره. من ترانه می‌گم كه روش آهنگ گذاشته بشه و خونده بشه. اما این نیاز نباید باعث بشه كه من سرسری بنویسم و شئون و موازین ادبی، هنری‌رو نادیده بگیرم و به این فكر كنم كه آهنگ می‌تونه ضعف‌های ترانه‌ام رو بپوشونه. از طرفی وقتی ترانه ویژگی‌هایی كه گفتم رو داشته باشه در خلق آهنگ و انتخاب لحن به آهنگساز و خواننده تا اندازه خیلی زیادی كمك می‌كنه.
حالا اگه آهنگی ساخته شده باشه و از تو خواسته بشه براش ترانه بنویسی چی؟
در این‌صورت به شرطی حاضر می‌شم برای آهنگ ترانه بنویسم كه اون آهنگ به دنیای من و فضای ترانه‌هام شبیه باشه. خیلی‌ها تصور می‌كنن كه ترانه نوشتن برای یه آهنگ از پیش‌ساخته‌شده كار دشواریه. خب دلیلش اینه كه به موضوعی كه بهش اشاره كردم اصلا توجه نمی‌كنن. یعنی ضرورت ارتباط فضای آهنگ با حس و حال فضای ترانه‌هاشون رو نادیده می‌گیرن.
گفتی در لحظه نوشتن ترانه به آهنگ و موسیقی‌اش فكر نمی‌كنی، آیا به مخاطبت هم فكر نمی‌كنی؟
در لحظه نوشتن نه. لحظه نوشتن لحظه نوشتنه. لحظه‌ای كه بعدها قراره مخاطب رو شریك خودش كنه. از این جهت مخاطب اهمیت پیدا می‌كنه. من اول به كیفیت اثرم فكر می‌كنم تا بعد بتونم علم و سواد ادبی و شعری مخاطب رو كه متاسفانه در این چند دهه خیلی پایین اومده بالا ببرم. همه انگیزه من اینه كه ذوق و ذائقه مردم‌رو روبه‌راه كنم. البته این از عهده من به تنهایی خارجه.


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت توسط ماری شاه نظریان

گفت وگو با چيستا يثربي نويسنده كتاب خانم جنيفرلوپز و برخورد نزديك از نوع آخر
درد مشترك

 
002985.jpg

چيستا يثربي فارغ التحصيل و فوق ليسانس در رشته روانشناسي و دانشجوي دكتراي روانشناسي است. از سال ۶۸ به عنوان اولين منتقد زن در زمينه تئاتر فعاليت خود را آغاز كرد و در نشريات مختلفي چون «گزارش فيلم»،«دنياي تصوير»، و مجله «سروش» به نوشتن مطلب پرداخت و همزمان كار نمايشنامه نويسي را نيز آغاز كرد. اولين كار او عنوان«فردا بهار است، شايد» را دارد كه به كارگرداني اعظم بروجردي سال ۶۹ به اجرا در آمد.او در جشنواره تئاتر فجر در سه دوره موفق به دريافت جايزه اول نمايشنامه نويسي شده است اما كار اصلي يثربي در واقع تدريس است به عنوان ناشر نيز فعاليت دارد. يثربي گاه شعر مي گويد، گاه داستان مي نويسد كه مجموعه اي از آنها اخيراً در كتابي با عنوان «سلام خانم جنيفرلوپز» منتشر شده است.
برخورد نزديك از نوع آخر نيز يكي از نوشته هاي يثربي است كه اخيراً در صحنه تئاتر به اجرا در آمد. متن اين نمايشنامه همراه با متن «زنان مهتابي، مردان آفتابي» در جشنواره بين المللي تئاتر فجر موفق به دريافت جايزه اول شد.

002975.jpg

خانم يثربي در ابتدا بفرماييد دليل اين همه پركاري چيست؟ شما بالاخره نويسنده هستيد، كارگردان يا... فكر كنم فقط بازيگري را تجربه نكرده ايد.
نمي دانم سؤال شما از منظر حسن است يا انتقاد، ولي اولين بار نيست كه با اين سؤال روبه رو شده ام. اولاً از كجا مي دانيد كه پركارم، شايد اين متن ها و اين آثار را سال ها پيش نوشته ام و بعد اينكه پركاري به  نظر من مي تواند يك حسن باشد آن هم در جامعه اي كه انسان ها مدام دارند به سوي افسردگي   مي روند و پركاري اگر به معناي جست وجو كردن باشد و كسي در اين ميان چيزهايي را كه كشف مي كند با ديگران در ميان بگذارد اين خب خيلي خوب است. من وقتي « سلام خانم جنيفر لوپز» را نوشتم آن را كشف كردم و با ديگران در ميان گذاشتم. خيلي از كساني كه اين كتاب را خوانده اند مي گويند بيانگر درد مشترك زن ها است . در اين آخرين كار تئاتري ام نيز يك جور احساس مي كردم دارم درباره درد مشترك انسان ها صحبت مي كنم كه ربطي به زن بودن و مرد بودن هم ندارد.
خانم يثربي نگاه شما به دنيا چگونه است آيا آدمي بدبين و تلخ هستيد؟
من سعي مي كنم كه آدم بدبيني نباشم و فكر مي كنم كه دنياي ما خيلي سعي مي كند با استفاده از برچسب ها و طبقه بندي ها و ايسم ها خودش را كوچكتر كند و به تبع آن نيز ارتباط ها چند صدايي مي شود. در واقع اين كثرت مانع رسيدن ما به وحدت تعاون و در واقع به يك عشق مشترك است. الهام من در نوشتن بر اساس تجربيات خودم به عنوان يك مشاور بوده. حالا كه دقت مي كنم مي بينم روانشناسي به جاي اينكه به تفاوت انسان ها احترام بگذارد، دايم سعي مي كند با طبقه بندي كردن و برچسب زدن كه اين مثلاً ساديسم است، آن يكي مازوخيسم، ديگري سايكوتيك و يا وسواسي و افسرده است و... بپردازد به قول يك روانشناس معروف به نام توماس ساس كه مي گويد: روانشناسي امروز فقط شليك برچسب به طرف آدم ها است و رسالت آن فقط در همين است. من هم مي خواهم بگويم دنياي ما اين توانايي را دارد كه به سمت وسوي سوء تفاهم نرود.
ديالوگ نويسي در اين نوع نمايش ها چگونه است؟ آيا بر اساس بداهه است؟
ديالوگ هاي نمايشنامه هايي كه بر اساس بازي درماني نوشته مي شوند، دقيقاً بايد به شكل بداهه باشد. يعني نه اينكه بازيگران بداهه بگويند، بلكه من نويسنده موقع نوشتن متن آن را بداهه بنويسم. يعني يك بار جاي آرش معتمد متن را نوشته ام، يك بار جاي نسترن سماوات قرار گرفته ام و همين زن همسايه و آن رفتگر. رفتگري كه پيش از اين وجود نداشت و به اجبار هيات بازبيني وارد متن شد. جاي او ما يك شخصيت خبرنگار داشتيم كه در صدا و سيما كار مي كرد و در واقع مفسر بخش اجتماعي بود و قضايا كاملاً به شكل ديگري جلوه پيدا مي كرد.به هر حال وقتي قرار شد كه شخصيت رفتگر را وارد ماجرا كنيم، فكر كرديم كه اين بداهه گويي بايد در زبان رفتگر هم باشد. يعني همه آدم ها به صورت بداهه و بدون فكر كردن قبلي دارند يك مشت جريان سيال ذهن شان را تعريف مي كنند. اصلاً تكنيك متن اين است. حالا چطور ممكن است در جريان سيال ذهن يك مرتبه جمله هاي فرهيخته ادبي در آن به كار برود. مثل، آه آقا شما مي گفتيد...
چطور در نقد و بررسي نمايش اين ظرافت ها و اين تكنيك ديده نشد؟ عجيب نيست؟
براي من جاي تعجبي ندارد اما هميشه اين جمله آقاي محمد رحمانيان در ذهنم است كه وقتي اين كار را ديد، گفت: اين نمايش خيلي جلوتر از زمان خودش است و به خاطر همين درك نمي شود و اين براي من كافي است. نكته اي هم كه هست هر چهار كار من به لحاظ استقبال تماشاگران خيلي موفق بودند شايد به خاطر اين است كه مردم ما دوست دارند نمايشي ببينند كه به لحاظ لحن، نزديك به زبان آنها باشد و حرف دل آنها را بزند و با ديدن آن نياز هاي روحي شان ارضا شود. من در دو شبي كه همراه با تماشاگران به تماشاي نمايش نشستم، آنها در وسط اجرا شروع به دست زدن و تشويق كردند.
در واقع دارند همذات پنداري مي كنند و اين خيلي با  ارزش است.
دقيقاً اين براي من مهم است كه تماشاگر احساس نكند كه به او دروغ گفته ام. نخواسته ام از او هزار و پانصد تومان پول بليت بگيرم و به جاي آن برايش متني قديمي اجرا كنم. من دوست دارم از درد آنها بگويم. اما منتقدها در اين ميان رفتار جالبي دارند. آنها ابتدا هر كار پرفروشي را بد مي دانند ولي بعد از گذشت چند ماه تغيير عقيده مي دهند. مثلاً الان به من مي گويند خيلي عالي بود ولي زمان نمايش اين تئاتر اصلاً چنين جمله اي را نشنيدم. اين نوع اظهار نظرها درباره كار هاي قبلي ام نيز بوده اما هميشه هم برخورد ها دلسرد كننده نيست. سال پيش زمان برگزاري جشنواره تئاتر فجر كنار من يك كارگردان آلماني نشسته بود. زماني كه نمايش مرا ديد آن را آنقدر پسنديده بود كه وسط نمايش گفت براوو. يعني بي آنكه به زبان تسلط داشته باشد موضوع نمايش را درك كرده بود. وقتي از او پرسيدم چه چيز اين نمايش را درك كرديد كه براي شما جذاب بود؟ جواب داد كار شما خيلي شبيه كار جاسمينا رضا بود. پرسيدم مگر كاري به اين شكل را در صحنه اجرا كرده اند؟ گفت نه هنوز اجرا نكرده ما فقط متن آن را خوانده ايم به نام «زندگي ضربدر سه». موضوع داستان زن و مردي تنها در يك آپارتمان است و داستان سه بار و هر بار به گونه اي متفاوت روايت مي شود. وقتي خبرنگاران از جاسمينا رضا مي پرسند كه بالاخره كدام روايت درست است او پاسخ مي دهد، من متن را نوشته ام تصميم گيرنده نهايي شما هستيد. اصلاً نمايشنامه و روايتي موفق است كه وقتي كسي آن را ديد يا خواند، روايت آخر در ذهن او شكل بگيرد. من چقدر خوشحالم كه من و جاسمينا رضا فرانسوي به صورت تصادفي به اين سوژه فكر و آن را تبديل به نمايشنامه كرده ايم. اين ارتباط فرامليتي است و خيلي هم ارزش دارد.
خانم يثربي از برنامه هاي بعدي تان بگوييد؟
در حال حاضر من و خانم سيما تير انداز بر روي يك فيلم تلويزيوني كار مي كنيم. نويسندگي به عهده من است و سيما كارگرداني آن را بر عهده دارد. تهيه كننده هم آقاي عفيفه است. در زمينه تئاتر فكر مي كنم سالي شلوغ را پيش رو دارم. متن هايي را آماده كار دارم كه در اختيار خانم گلاب آدينه، خانم هما روستا، آقاي محمد حاتمي، خانم افسانه  ماهيان، خانم شيوا بلوريان، خانم مهسا مهجور و خانم شهين عليزاده است. خيلي خوشحالم كه اين دوستان و اساتيدم متن هاي مرا مي پسندند.
خودتان قصد كارگرداني نداريد؟
احتمال دارد امسال در جشنواره تئاتر فجر با كارهاي متفاوتي حضور داشته باشم. الان خود را آماده كاري كرده ام با نام« ملكه و مالديني» كه پويا اميني و افسانه ماهيان بازيگران آن هستند و كار ديگري هم به اسم «پرنده باز باغ مادر» را آماده دارم كه بازي پويا اميني در آن قطعي است.
اول بحث گفتم كه پركاري از ويژگي هاي خاص شما است اميدوارم از اين به بعد هم همين طور بمانيد و ادامه بدهيد.
من هم دوباره تاكيد مي كنم نمي دانم اين پركاري حسن است يا عيب اما آنچه كه مي دانم به جز نوشتن و خصوصاً نمايشنامه نويسي راه ديگري براي ارتباط با مردم ندارم و يا بلد نيستم. اين كه اگر ديگران از كارهاي من خوششان بيايد يا نه برايم اهميت چنداني ندارد و مشكل خودشان است. براي من نظر مردم و تماشاگران مهم است. وقتي استقبال گرم آنها را مي بينم مطمئن مي شوم به عنوان كسي كه اين راه و روش را انتخاب كرده - با آنكه هيچ وقت هم به طور مطلق از كارهايم راضي نيستم- معتقدم كه مسير را اشتباه انتخاب نكرده ام. من اميدوارم كه اين الگو هاي بدبينانه باعث و مانع ادامه كار من در تئاتر نشوند واقعاً دوست ندارم كه اين بلا سر من بيايد. مي خواهم كار كنم. ولي خب فكر كنيد امسال كارهاي زيادي براي جشنواره تئاتر فجر ارايه كرده ام. اگر احياناً هيچ كدام از آنها تصويب نشود، شايد باعث سرخوردگي ام شود و كار را ادامه ندهم.البته به هر حال من به كار دلخواهم ادامه  مي دهم، در اين اصلاً شكي وجود ندارد. اما درجه اول اهميت براي من در اين است كه بتوانم و با مردم ارتباط برقرار كنم.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت توسط ماری شاه نظریان

گفت وگوی همشهری با تهمينه ميلاني فيلم هاي تهمينه ميلاني هميشه جنجال برانگيز بوده اند، چرا كه هميشه طرفداران و البته مخالفان سرسخت خود را دارند. از اولين فيلمي كه ساخته شانزده سال مي گذرد و او هنوز دغدغه اش زنان و مسائل و مشكلات مربوط به آنها است، فيلم هايي كه هر چه قدر به مذاق زنان خوش مي آيد اما برخي مردان رسماً از اين فيلم ها گريزان هستند. به بهانه سينماي ميلاني و دغدغه هايش و البته زن زيادي با او به گفت وگو نشسته ايم.

                                                                                                           


*
طي اين شانزده سالي كه از كار شما در عرصه فيلمسازي مي گذرد، نكته جالب اين است كه فيلم ها با آن كه لحن هاي متفاوتي داشته اند، اما همه با موضوع و محوريت زن بوده اند، اين تداوم و در واقع اين توجه به مسائل زنان از كجا مي آيد؟
- در فيلم اولي كه ساختم يعني بچه هاي طلاق آن قدر به اين مسأله آگاه نبودم. «بچه هاي طلاق» از يك اتفاق واقعي الهام گرفته شده بود و به نوعي پاسخ ناخودآگاه به بسياري از مسائل اطراف زندگي من بود. زماني كه دانشجو بودم براي تدريس خصوصي به يك خانه رفتم و روز اول تدريس دختر خانواده كه حاصل طلاق بود با چشمان كبود از كتك پدرش نزد من آمد، چرا كه مي خواست به ديدن مادرش برود و پدر مخالف بود. همين كافي بود تا محرك بسيار قوي براي نوشتن بچه هاي طلاق بيابم ولي فيلم هاي «افسانه آه» ، «ديگه چه خبر» و «كاكادو» (كه اگرچه مستقيماً به مسائل زنان نمي پردازد اما در مورد يك دختر بچه تك فرزند است كه قرار است مادر آينده شود) «دو زن» ، «نيمه پنهان» ، «واكنش پنجم» و «زن زيادي» كاملاً آگاهانه شكل گرفته و فيلمنامه آن توسط خود من نوشته و ساخته شده است. يعني به جاي الهام از يك موضوع حقيقي يك مسأله مهم و اجتماعي محرك من بوده است. بعد از آن به سراغ موضوعاتي حول اين پديده رفته ام، در كل فكر مي كنم يكي از وظايف اصلي هنرمندان اين است كه منتقد شرايط اجتماعي باشند و نسبت به ناهنجاري هاي جامعه واكنش نشان بدهند.
* و فيلم هاي شما همين واكنش ها و پاسخ ها هستند؟
- به نوعي بله، تعريف هنر براي هنر را قبول ندارم و عقيده ام اين است كه هنر بايد در خدمت يك جامعه و انسان هاي آن باشد و از آن جا كه هنرمند موجود باهوشي است كه همواره يك قدم از جامعه جلوتر است، نبايد در حد يك تكنسين پايين بيايد و باسليقه و ذائقه يك جريان تبليغاتي يا حتي براي دل مردم را به دست آوردن يا سليقه آن هنرش را به وجود بياورد بلكه بايد به جهان بيني فردي خود وفادار باشد و مسائل را از فيلتر خود عبور دهد و با فكر و سليقه خود هنرش را بازگو كند.
* حوادث فيلم شما در يك بستر اجتماعي اتفاق مي افتد و همين مسأله موجب مي شود تا فيلم زن زيادي از يك فيلم داستان گو به فيلمي اجتماعي تبديل شود، چه قدر روي اين موضوع عمد داشتيد و چه قدر اتفاقي بوده است؟
- تقريباً هر فيلمي كه ساخته ام، در يك بستر تاريخي- اجتماعي اتفاق مي افتد، به اين معني كه با ديدن هر يك از آنها مي توانيد موقعيت جغرافيايي، فرهنگي و اقتصادي يك دوره از تاريخ كشورمان را ببينيد و هر چند كه من خودم سينماي قصه گو را به شدت دوست دارم ولي به ويژه در «زن زيادي» تلاش كردم تا مسأله خيانت از خانواده هايي كه متأسفانه به صورت يك ناهنجاري ويرانگر درآمده است را در يك بستر اجتماعي تحليل كنم. بنابراين اگر يك تماشاچي فقط مي خواهد سرگرم شود و قصه اي ببيند بهره خود را از فيلم خواهد برد و تماشاچي ديگري كه در پي چرايي هاي اجتماعي است سهم خود را.
* الان به جامعه اشاره كرديد، آيا مگر خيانت در يك جامعه با خيانت در جامعه اي ديگر فرق دارد؟
- بله. همه ناهنجاري هاي اجتماعي بسته به فرهنگ و سنت هاي يك جامعه شكل هاي متفاوتي به خود مي گيرد. به طور مثال جامعه ما كه در حال عبور از يك مرحله تاريخي است كه به آن دوران گذار گفته مي شود يعني گذار از سنت به مدرنيته طبعاً به دليل فرهنگي و ساختار اجتماعي تفاوتهاي زيادي با يك جامعه كاملاً سنتي و يا تفاوت بسيار زيادي با كشور سوئيس كه يك كشور مدرن است داريم. ببينيد همين مسأله دختران فراري. وجود اين پديده هم حاصل يك جامعه در حال گذار است.
* در فيلم شما نيز يكي از اين دخترها وجود دارد. منظورم صبا است. چرا براي ارائه شخصيت زني كه آرامش خانواده ها را به هم مي ريزد، يكي از اين دخترها را انتخاب كرديد؟




- به چند دليل. اول اين كه دختران هم همان طور كه گفتم يكي ديگر از قربانيان مرحله گذار از سنت به مدرنيته هستند. صبا در اين فيلم يكي از آنهاست و براي تأمين خود حتي حاضر است زن دوم يك آدم به قول خودش ناجور شود. دومين دليل حضور صبا در اين فيلم نشان دادن اين مسأله بود كه باز هم توجه تماشاگر را جلب كنم به تعارضي كه سيما با جامعه خود پيدا كرده است. ببينيد سيما يك خانم معلم تحصيلكرده است.
* ولي سيما در آخر فيلم صبا را با خود مي برد؟
- بله اين به دليل رشته تحصيلي و شغل سيماست. فراموش نكنيد سيما يك معلم محبوب و دلسوز است. در سكانس اول ارتباط سيما با شاگردانش مقدمه چيني براي پايان قصه است.
* چرا روي معلم بودن سيما تأكيد داريد؟
- در جامعه ما يكي از شغل هاي خوبي كه مي شود براي زن متصور شد معلمي است و از آن جا كه مي خواستم سيما نان آور خانه باشد بايد شغلي مي داشت. و از آن جا كه قصه ايجاب مي كرد تا در انتها صبا را با خود ببرد، بايد درك زيادي از جامعه و مسائل نسل جوان مي داشت. به همين دليل معلمي براي او بهترين شغل بود.
* در كلاس درس يكي از دخترها از سيما مي پرسد كه آيا او كه تحصيلكرده است و دستش به جيبش مي رود خوشبخت است يا نه؟ چرا فيلم را با اين سؤال شروع مي كنيد.
- ببينيد، در فرهنگ ما مردم روي ظواهر زندگي همديگر قضاوت مي كنند و من در فيلم هايم سعي مي كنم اين قضاوت ظاهر را به هم بريزم ،به طور مثال سيما كه معلم مهربان و فهميده با چهره اي متبسم است ولي بعدها كه ما با زندگي خانوادگي او آشنا مي شويم با بخش ديگري از حقيقت زندگي او آشنا مي شويم و همين طور تا آخر قصه چند بار به عنوان قاضي او ديگر شخصيت ها را قضاوت مي كنيم تا در نهايت حقيقت آشكار شود.
* و آن حقيقت چيست؟
- كه تمام آدم هاي فيلم از احمد، رحيم، صبا و سيما... قربانيان مرحله گذار هستند.
* به نظر من صحنه كلاس شما صحنه اي است كه گويي به زور به فيلم چسبانده شده است. چرا اين صحنه را كه ربط مستقيم به داستان فيلم ندارد در فيلم گذاشته ايد؟
- به سه دليل. يكي آن كه سيما معلم است و با نشان دادن رابطه خوب او با شاگردانش زمينه مناسبي به وجود مي آيد تا در ادامه قصه او صبا و حتي صدف را درك كند. دوم اين كه نشان بدهم شاگردان سيما كه مشكلات و مسائلي را مطرح مي كنند، زنان آينده اين كشور هستند و طبعاً با اين حجم از ناديده گرفته ها، نبايد جامعه انتظار زنان و مادران سالم از ايشان را داشته باشد. سوم اين كه من هر فيلم خود را با پيش درآمد نشان مي دهم، چرا كه هنگام اكران عمومي فيلم چند دقيقه اول فيلم هنوز تماشاگران در حال نشستن هستند. بنابر اين اگر آنها پيش درآمد را ببينند به موضوع فيلم نزديك تر مي شوند و اگر نبينند چيزي از قصه را از دست نخواهند داد.
* يكي ديگر از اشكالات اصلي فيلم حجم انبوهي از اطلاعات است، چرا؟
- شايد حق با شما باشد. من هر فيلمي كه مي سازم فكر كنم آخرين فيلم من است كه طبيعتاً اين احساس عوارض خود را هم دارد. مثلاً فيلم نامه فيلم «دو زن» در سال ۷۰ نوشته شد و هفت سال بعد در سال ۷۷ ساخته شد و ممكن هم بود هرگز ساخته نشود.
* فيلم شما در كنار انتقاد مخالفان و البته جذب مخاطبان متوسط سينماروي ايران، از طرفي هم موفق به كسب جوايز زيادي از كشورهاي مختلف شده است. چه طور به اين امر دست يافتيد؟
- من فيلم هايم را براي جامعه ايران و با اهداف اجتماعي مي سازم نهايت سعي خودم را مي كنم تا داستاني را ساده و بي هيچ پيچيده گري بيان كنم، البته با بازي هاي خوب و نورپردازي و موسيقي مناسب و...
هر چه قدر تعداد تماشاچيان فيلم من بيشتر باشند، من خوشحال تر هستم و در كنار آن از اين كه يك سينماي جهان به فيلمي كه براي مردم ساخته مي شود و نه براي جشنواره، توجه نشان مي دهند، طبعاً خوشحال مي شوم اما هرگز به خاطر جذب مخاطب بيشتر سطح كارم را پايين نمي آورم.
* جايگاه زن زيادي را در سينماي خود چگونه مي بينيد؟
- زن زيادي سخت ترين فيلمي بود كه ساخته ام و تصور خودم بر آن است كه پخته تر از فيلم هاي قبلي من است و از نظر جذب مخاطب و ايجاد بحث و گفت وگو هم به قدرت فيلم هاي ديگرم هست.


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت توسط ماری شاه نظریان |

آشفتگی در مضمون،‌ پریشانی در ساختار

پس از فیلم «به نام پدر» که با واکنش‌های متفاوتی مواجه شد،‌ابراهیم حاتمی‌کیا در چرخشی صدوهشتاد درجه‌ای از سینمای جنگ این‌بار دوربینش را رو به اجتماع گرفته و نتیجه‌ا‌ش فیلم «دعوت» است.
«دعوت» از چند جنبه فیلم مهمی است. اول به واسطه اینکه به هر حال قرار است نتیجه کار کارگردانی را ببینیم که سابقه‌ای طولانی در سینما دارد. حاتمی‌کیا همیشه نگاه مولف و مستقل خود را داشته و حالا وقتی که قرار است تغییر مسیر بدهد حتما ضرورتی او را به این کار واداشته و البته این جمله ابراهیم حاتمی‌کیا را نیز فراموش نکنیم که بارها تاکید کرده است که او فرزند زمان خویش است.
ابراهیم حاتمی‌کیا باتوجه به کارنامه فیلمسازی‌‌اش نشان داده که جسارت مطرح کردن حرف‌های دلش را دارد و پای آن نیز می‌ایستد و اساسا در هر فیلمش حرفی برای بازگو کردن دارد اما چه اتفاقی می‌افتد که «دعوت» شروع نشده به پایان می‌رسد؟نمی‌دانم شاید به خاطر اینکه این روزها همه تلاش دارند که حتما فیلم اجتماعی بسازند و حتما هم درباره تهران بسازند و نیز زن‌ها در این فیلم‌ها نقش و حضوری پررنگ داشته باشند. اما واقعا کدام یک از این فیلم‌ها در ذهن ماندگار شده‌اند؟
واقعیت این است که ‌ داستانک‌‌های فیلم سرو شکلی ضعیف دارند و به شکلی نچسب کنار هم قرار گرفته‌اند، انگار که فقط دست‌اندرکاران فیلم تلاشی شتابزده داشته ‌اند که از پرداختن به سینمای اجتماعی عقب نمانند.
به عنوان مثال توجه کنید به اپیزود اول فیلم «قصه شیدا» وقتی که شیدا صوفی با بازی مهناز افشار و ژست‌های او (که انگار در مهمترین فیلم تاریخ سینما بازی می‌کند)، با اینکه می‌داند جنینی که در دل دارد چقدر بود و نبودش در زندگی‌اش اهمیت دارد اما وقتی که کارگردان می‌گوید در سکانس اسکی می‌تواند یک بدل حضور داشته باشد شیدا قبول نمی‌کند. اسکی او و بازیگر مقابلش محمدرضا شریفی‌نیا شروع می‌شود، اما چند دقیقه بعد خبری از خانم بازیگر نیست. همسر او و گروه تولید فیلم هراسان در پی جست‌وجویش هستند و ناگهان در میان برف‌هایی که گویا سال‌ها بر آن زمین نشسته‌اند دست خانم بازیگر را می‌بینیم که به شاعرانه‌‌ترین شکل از برف‌ها بیرون می‌آید. حالا چطور در عرض چند دقیقه این بازیگر در برف مدفون شد، بی‌آنکه حتی برف‌ها کمی این سو و آن سو شوند از معماهای فیلم «دعوت» است.
در اپیزود دوم «قصه خورشید خانم» نیز همان طور است. باز هم برف وجود دارد و این بار زندگی یک زوج روستایی را شاهد هستیم. مرد از باردار شدن همسرش شاد است و زن اما به واسطه فقر و در به دری و آوارگی‌شان در تهران بزرگ تولد بچه‌ را خوش ندارد.این اپیزود شاید ضعیف‌ترین قسمت «دعوت» باشد. نگاه کنید به سر و شکل این زوج روستایی و فقیر. محمدرضا فروتن با آن قیافه، روستایی با ظاهر چهره شیک سحر جعفری جوزانی همخوانی ندارد. واکنش‌های خنده‌دار زن نشان از این می‌دهد که نه فیلمنامه‌ نویس و نه کارگردان اصلا داستان برای‌شان اهمیتی ندارد و اصلا خود خورشید خانم قرار است چه معنایی را در فیلم برساند با همان بازی و میمیک‌های کلیشه‌ای ثریا قاسمی.
اپیزود سوم یعنی «قصه سیده خانم» معلوم است که روی این اپیزود بیشتر کار شده. خورشید خانم و البته با بازی خوب گوهر خیراندیش کمی متفاوت‌تر می‌نماید؛ اینکه زنی میانسال ناخواسته باردار شده است. مرد مخالف سقط جنین است و زن ناراحت از این وضعیت... اما قضیه را جدی نگیرید، در همین اپیزود صحنه‌ای است که زن زیر برف پناه می‌برد به درخت بزرگی که درحیاط است، درخت را بغل می‌کند و با حالت گریان می‌گوید: وقتی تو با این همه گذشت سال‌ها هنوز بار می‌دهی کسی به تو اعتراضی نمی‌کند، اما چرا من وقتی در این سن این اتفاق برایم می‌افتد باید به فکر حفظ آبروباشم‌ (نقل به مضمون) .‌
در اپیزود چهارم که این بار داستان خود خانم دکتر است، ظاهرا تلاش شده داستان متفاوت‌تر به تصویر کشیده شود، اما آن قدر میزان اشک وآه و احساسات کتایون ریاحی زیاد و غلیظ است که به کل اپیزود ضربه می‌زند.
اپیزود پایانی «قصه بهار» البته کمی قابل تامل‌تر است و ایده آن نیز بکر و تازه است. زنی که به جرم‌نازایی از همسرش طلاق گرفته و حالا این‌بار به دلیل بارداری زندگی مشترکش در خطر است. در این سکانس مریلا زارعی نیز بازی خوب و تاثیرگذاری را ارائه می‌دهد. اما باز هم ضعف‌ها ‌ همچنان خود را به رخ می‌کشند.
وقتی که زن برای حفظ زندگی جنین‌اش و به حرمت احساسات مادرانه‌اش خود را به آب و آتش و کوه و بیابان می‌زند،‌ هربار که چشم‌باز می‌کند مرد را در مقابل خود می‌بیند و نهایتا آن صحنه تصادف و تعلیقی که قرار است تماشاگر را غافلگیر کند اما باتوجه به خنثی بودن کل فیلم، تماشاگر خوب می‌داند که زن و جنین هر دو سالم خواهند ماند.
هنوز اغلب فیلم‌های اجتماعی ما ضعیف و ناتوانند. هنوز بیشتر فیلمسازان ما شناختی از جامعه خود ندارند. هنوز ضعف در این فیلم‌ها بیداد می‌کند. هنوز اگر صفحه حوادث روزنامه‌ها پر است ‌ از این گونه اتفاقات تلخ و خواندن این گزارش‌ها زخم بر دل می‌زند، اما وقتی که پا در سینما می‌گذاریم تا یک فیلم اجتماعی ببینیم، با روشن شدن چراغ‌ها و حضور در پیاده‌رو همه چیز به دست فراموشی سپرده می‌شود
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت توسط ماری شاه نظریان

در این اوضاع هاگیر واگیر خب به خیر و سلامت فیلم "استاد" مسعود کیمیایی هم اکران شد.

و حالا من موندم و این همه سوال:

 نمی یاد من آدم گریزم دیگه حوصله ندارم.رفت تا دو سال دیگه که دوباره با سپیده قرار بزارم.هوووف.

۲/دارم فکر می کنم آدم از یه سوراخ مگه قراره چند بار گزیده بشه ها؟از فیلم "تجارت" به بعد سیر نزولی سینمای کیمیایی شروع شده و حالا "محاکمه در خیابان"آخرین تیر برای شلیک بود.یعنی این تعریف تمجیدها اینهمه بوق و کرنا کردن سینمای کیمیایی یعنی هنوز باید ادامه پیدا کنه؟

۳/سینمای کیمیایی است و دیالوگ هایش .در" محاکمه در  خیابان" بعضی جاها دیالوگ های پولاد آدم را میخکوب می کند

*وقتی که قلبت و باختی دیگه چیزی نداری واسه بردن.

*قلبی که واسه خودش صدا نداره می خوای واسه تو صدا داشته باشه؟

و چند تای دیگه که دوست داریدسته صندلی و چنگ بزنی.قبول.اما این می تواند توجیهی باشد برای یک فیلم درب و داغون و سر درگم؟فیلمی که معلوم نیست حرف و حسابش چیست؟

۴/بعد از اینکه فیلم " درباره الی" را در بوق کردند و باوراندن که اصغر فرهادی پدیده سینمای اجتماعی است حالا هم با فیلم "محاکمه در خیابان "می خواهند این روند را ادامه بدهند.اما اینکه بر فرض داستان فیلم ت در تهران باشد اینکه  رنگ غالب فیلم سیاه و سفید و قهوه ایی باشد اینکه در فیلم مدام عربده بزنی چاقو بر قصانی  اینکه کسی تهدید شود کسی کشته شود.اینکه.....این شد یعنی سینمای اجتماعی دیگر؟بله؟کمی بلندتر بگویید لطفا.

۵/

 فیلمسازان عزیز ما مدام می نالند و همه بیسوادی و بی ذوقی و خالی بودن مغز و روحشان را خواله می دهند به "سانسور".می گوین می خواستیم چنین و چنان کنیم اما با غول سانسور چه کنیم؟ اما آقا همین چند سال پیش  در سینمای آنسوی آبها فیلمی ساخته شد که  گزاف نیست اگر    بگوییم شاهکاری تکام عیار است.فیلم دوست داشتنی و عمیق و تلخ "رودخانه مرموز" که بواسطه همین فیلم شون پن اسکار بهترین بازیگر مرد را دریافت کرد.یک فیلم با سر و شکل ساده که از یک اتفاق تلخ اجتماعی شروع می شد و ارام آرام لایه های فلسفی  عاشقانه و گاه حتی مکاشفه انسان با تقدیر و خداوند بود و .......هووووف فیلم را می شود هزار بار دید و مفتونش شد.نکته بامزه این است که در فیلم حتی یک  صحنه سکثی یا مسله دار  وجود ندارد این فیلم اگر خلاقیتش بود اینجا هم می شد جلوی دوربین برد.حالا باز باید ناله کنیم و بگوییم ای از این سانسور لعنتی؟

۶/خواهش می کنم به دوستداران سینمای کیمیایی بر نخورد .اما بارها شد وسط فیلم از خنده روده بر شدم و مزاحم فیلم دیدن سپیده شدم.اما آخه چه اتفاقی می افتد که یک فیلم مثلا اجتماعی مدام خنده به لب آدم می آورد؟مث  همین عکس فیلم که قرار است از  صحنه های کلیدی باشد اما فیگوره خانم بازیگر را می بینید که زل زده است به دوربین تا از او عکس بگیرند.باور نمی کنید همه فیلم یه فیگوره؟خب برید پولتونو الکی به باد بدید.من که مهمونه دوستم بودم

۷/آقا باور کنید فیلم  اجتماعی ساختن کار سختیه.و سختر از اون اینکه قرار باشه  بحران های اجتماعی و بخوای نقد و تحلیل کنی.همه فیلم داستان دوتا زوج که بهم  خیانت کردن یکی زخمی می شه یکی کشته می شه یکی فرار می کنه  فردا هم لابد آقای کیمیای می شوند دلسوز روزگار و فرزند زمان خویش.بابا نمی خواین بی خیال بشین؟اسن از اون ور آب که حرام مثال نمی یارم . اما تو همین سینمای ما فیلم "گزارش"کیارستمی  هم هست.شرط ببندیم تا حالا هیچکام از فیلمسازای ما این فیلم و ندیدن؟

۸/آقا بسه دیگه بقیه اشو نمی گم...سوال داشتین بپرسین.

۹/ راستی تو فیلم یه جا آدم بده می گه:من راست و دروغم همینه شتم به ول و قدرت بند نیست.."

تو رو خدا اگه فردا تیتر کردن فیلم سیاسیه یعنی باور کنیم؟؟؟

 

*اما امروز بهم خیلی خوش گذشت .توصیه می کنم اگه روحتون

گرفتست و اعصاب مصاب ندارین برین فیلم آقا رو ببینید.آها اخرش هم اون صدای بغض آلود خواننده اش  رضا یزدانی که شاهکاره خندست به خدا.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت توسط ماری شاه نظریان

 

 

کارگران مشغول کارند,یا علی,شخصیت پردازی,فیلمنامه نویس,مانی حقیقی,بهرام رادان,ترانه علیدوستی,محمدرضا فروتن,ایرج کریمی,به دنبال,مرتضی,فیلمسازی,فیلم,تری,عقیم,عاملی,حضور,مادر,آدم,داد,کلید,آبادان,کریمی,10,داستان,همسرش,مینا,تلخ,مودب,گونه,متین,بیرون,دارم,مرگ,گریم,ترانه,مارگریت,بایگان,علی,زندگی,سایه,راه,نگاه,کاراکتر,بازی,شعر,کارگردانی,آب,دیوار,دیگری,حافظ,خط,یوسف,کم,کنعان,سفر,چهره,فیلمنامه,انتخاب,برج,کمدی,درام,تهران,فیلمساز,بازگشت,نقش,شخصیت,کارگردان,آشپزخانه,علیدوستی,کودکانه,سینمایی,ازدواج,دوربین,تهرانی,پایان,جدایی,رابطه,تعریف,فلسفی,استاد,حقیقی,تغییر,ایرج,نوید,مردی,آغاز,بخشی,زند,سنج

کنعان» سومین ساخته بلند سینمایی مانی حقیقی پس از «آبادان» و «کارگران مشغول کارند» گامی به پس است، آن هم در حالی که «آبادان» نوید حضور فیلمسازی خوش فکر و نکته سنج را می داد.فیلم «آبادان» به عنوان اولین تجربه یک فیلمساز کار بسیار قابل تاملی بود؛ اقلا به لحاظ ایده و اصلا نوع و شکل پرداختی کارگردان به موضوع مورد علاقه اش. نکته مهم تری که در این فیلم به چشم می خورد هم جسارت حقیقی در تجربه فرمی جدید بود و هم اینکه تصویری کاملا واقعی از تهران را در فیلمش ترسیم کرده بود. در واقع تهرانی که در این فیلم می بینیم، همان تهرانی است که وقتی هر روز صبح بیدار می شویم و از خانه بیرون می رویم با آن مواجه می شویم. شخصیت های فیلم نیز که خوب پرداخته شده بودند آدم های مشکل دار و به ته خط رسیده اند. اما تجربه دوم این کارگردان یعنی فیلم «کارگران مشغول کارند» به گونه ای باز ادامه همان فیلم «آبادان» است. درواقع چند نفر دوست تصمیم می گیرند با هدف تفریح یک روز را در کوهستان سپری کنند اما میانه راه تخته سنگی بزرگ می بینند و می خواهند آن را از میان بردارند و همین بهانه ای است تا نقبی زده شود به زندگی و درونیات این آدم ها؛ آدم هایی که از تهران آمده اند با تمام مسائل و مشکلات و دغدغه های آن. «کارگران...»، حتی یک درصد از تاثیر فیلم «آبادان» را هم ندارد؛شاید به این خاطر که کارگردان و FL_271054_LF این اثر این بار فقط توانسته اند سراغ ظواهر شهر تهران و چند شهروند خاص آن بروند؛ فیلمی که با سرخوشی آغاز می شود، میانه هایش به درد می انجامد و بعد به خنثی ترین شکل به پایان می رسد و حالا فیلم «کنعان» است باز با دغدغه پرداختن به شهر تهران و این بار آدم هایی از طبقه متوسط و خب از همین ابتدا می توان گفت این فیلم هم با تمام تلاشی که برای تولید و ساخت آن شده و کارگردانی اش همچنان به دغدغه های همیشگی و مورد علاقه اش وفادار مانده اما حاصل کار فیلمی عقیم است. فیلم روایتگر زندگی زوجی به نام مرتضی با بازی «محمدرضا فروتن» و مینا با بازی « ترانه علیدوستی» است که با گذشت 10 سال از زندگی مشترکشان، در حالی که مرد همچنان تاکید بر ادامه این رابطه دارد اما زن اصرار دارد که راهی جز جدایی باقی نمانده. اما بازگشت آذر با بازی «بایگان» خواهر بزرگ مینا از سفر طولانی اش از خارج از کشور و مرگ مادر مرتضی همه چیز را به هم می ریزد. زوجی که حقیقی در فیلمش به تصویر می کشد یعنی پرداختی به زندگی آدم های طبقه متوسط در دل تهران، پیشتر و بارها ایرج کریمی با موفقیت در سینمای خاص خود ترسیم کرده. اما چه اتفاقی می افتد که آدم های این فیلم یعنی مرتضی و مینا و آذر و بعد نیز علی با بازی «بهرام رادان» که دوست خانوادگی این زوج است در حد سایه هایی کمرنگ باقی می مانند که اصلا معلوم نیست حرف حساب شان چیست؟ در طول فیلم آدم ها مدام می آیند و می روند. معلوم نیست این علاقه از کجا شروع شده و معلوم نیست درد و اندوه آنها به واسطه چیست؟ همچنان که معلوم نیست چرا قهر می کنند و چرا آشتی و...؟ اگر در دو فیلم قبلی حقیقی شخصیت پردازی محلی از تامل داشت، در کنعان ترسیم کاراکتر فقط در حد یک تعریف دوخطی خلاصه می شود. مرتضی استاد دانشگاهی است که به شاگردش مینا علاقه مند شده؛ علاقه ای که بعد منجر به ازدواج می شود. مرتضی مردی کامل است، زیبا، متین و مودب که همه امکانات رفاهی را برای همسرش فراهم کرده. او برج ساز است و منبع مالی فراوان دارد اما با این همه همسرش از او گریزان است و ما نمی دانیم چرا؟ در صحنه هایی از فیلم وقتی غضب می کند پناه می برد به همان برج های نیمه ساز و در بالاترین طبقه آن به سگ هایش می رسد و این اوج تکمیل و شناختی است که از این شخصیت داریم، یا مینا که شخصیت محوری فیلم که مثلا یک زن روشنفکر امروزی است. فیلم با نمایی از چهره او شروع می شود که با خشم و نفرت به نقطه ای زل زده که بعد می فهمیم او در آشپزخانه است و در حال نظارت کسانی که آمده اند چاه منزلش را باز کنند. این شروع یعنی اینکه در زندگی این زوج بحرانی وجود دارد که بود و تاثیرش مثل همین گرفتگی چاه است. اما فیلم که پیش می رود انگار مینا به جای اینکه بحران داشته باشد یا درگیر مسائل فمنیستی یا فلسفی یا هر چیز دیگری باشد، یک دختر لوس است که تکلیف خودش را با اطراف خود و آدم هایش نمی داند. خصوصا وقتی این نکته کم تاثیر و گاه خنده دار می نمایاند که علیدوستی اصلا برای بازی در چنین نقش دشواری انتخاب مناسبی نیست. چهره او همان چهره کودکانه «من ترانه پانزده سال دارم» است که حالا سعی شده به زور گریم و چهره پردازی، بداخلاق، تلخ و به ته خط رسیده بنمایاند و به خاطر همین در سخت ترین لحظات زندگی اش حتی در صحنه های دیگر که دلیلی برای این کار وجود ندارد علیدوستی مدام بر عضلات چهره اش فشار می آورد تا اخم کند و خطوط پیشانی اش را جمع کند و چهره زنی افسرده را بگیرد و... و واقعا نمی دانیم مشکل این زوج چیست؟ اختلاف از کجا شکل گرفته؟ داستان وقتی از درام تبدیل به اثری شاد و خنده دار می شود که جا و بی جا و در لحظات غیرقابل تصور این دو نفر به هم پناه می برند... و انگار که کارگردان تکلیفش را با آدم هایش نمی داند هرچند که همیشه حرف آخر را مینا می زند و دوربین به صورت مداوم  این شخصیت است. این شخصیت های پا در هوا انگار کم نیستند که ناگهان سروکله آذر و علی هم پیدا می شود. این آدم ها نیز که ظاهرا باید عاملی باشند تا گره های داستان گشوده شود و اقلا داستان کمی سروشکل بگیرد... اما اینها نیز پر از سردرگمی اند. اصلا حرف و حساب آذر چیست؟ در خانه خواهرش چه می کند؟ چرا ناگهان آن همه محبت تبدیل به نفرت می شود، تا ناگهان در صحنه ای مضحک احتمالا به خاطر ادای دین به فیلم «بیل را بکش» مینا و آذر روبه روی هم می ایستند، بد و بیراه می گویند عقده گشایی می کنند و بعد همدیگر را به باد سیلی می گیرند و یا علی نیز به اینگونه، او اصلا کیست؟ چه تاثیری در زندگی این دو زوج دارد؟ در بخشی از فیلم می بینیم که مینا کلید خانه او را دارد و در غیابش وقتی که علی به سفر رفته به منزلش می رود و گل ها را آب می دهد و بعد به رویایی ترین شکل ممکن به در و دیوار زل می زند. اما در انتها می بینیم که بیماری مادر مرتضی و سفری که آنها به شمال دارند، بهانه ایی می شود تا به کلیشه ای ترین شکل، دو شخصیت آذر و علی با هم رودرو شوند و لابد برقی از آسمان می جهد، چون در انتها هر کدام از آنها به نوعی در نگاه شان به زندگی متحول می شوند و سرانجامش همان رسیدن به نقطه ازدواج است. نگاه کنید که از همان ابتدا انزوای علی و آن موهای بلندش مدام تاکید می شود اما تا با آذر مواجه می شود آنچنان خود را گم می کند که داستان اصلا تغییر می کند یا خود آذر فقط با چندبار دیدن علی رنج و اندوه زندگی سالیانش را فراموش می کند. «کنعان» البته همچنان که از نام آن نیز پیداست با تداعی این شعر حافظ «یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم نخور» و با پایانی خوش به سرانجام می رسد؛ با پایانی که فیلم را تبدیل به یک کمدی ناخواسته می کند!

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تئاتر-

احساسی که قرار است خاموش بماند

مقدمه:
نمايش «كاريزما» به كارگرداني پگاه طهماسبي كه براساس داستان «وقتي مردان زنان را دوست مي‌دارند» نوشته «روسا ريو فره» براي صحنه تنظيم شده، تلفيقي از حركت، فيلم و موسيقي است كه بدون كلام و در ادامه اجراي پايان نامه‌هاي برتر دانشجويي به صحنه آمد‌.

 طراحي صحنه، لباس و نور اين نمايش كار آتيلا پسياني‌ بوده  و  و يدئو آرتي كه در آن به اجرا در  ‌آمد توسط حسين ذوقي و علي تبريزي ساخته شده بود. «عاطفه تهراني» و «نازشادمان» نيز به عنوا ن بازيگر در نمايش حضور داشتند.

گروه «بازي» با اجراي كاريزما زندگي خاكستري دو زن را به نمايش در آورد با تمام آشفتگي‌ها، سرگرداني‌ها و غليان احساساتي كه قرار است خاموش بماند.

  • تلفيقي از حركت، فيلم و موسيقي است كه بدون كلام و در ادامه اجراي پايان نامه‌هاي برتر دانشجويي به صحنه آمد‌.

طراحي صحنه، لباس و نور اين نمايش كار آتيلا پسياني‌ بوده و  و يدئو آرتي كه در آن به اجرا در  ‌آمد توسط حسين ذوقي و علي تبريزي ساخته شده بود. «عاطفه تهراني» و «نازشادمان» نيز به عنوا ن بازيگر در نمايش حضور داشتند.گروه «بازي» با اجراي كاريزما زندگي خاكستري دو زن را به نمايش در آورد با تمام آشفتگي‌ها، سرگرداني‌ها و غليان احساساتي كه قرار است خاموش بماند.

  • در بروشور كار اشاره به يك داستان شده، ارتباط نمايش با آن داستان چقدر است؟

بله، اشاره‌اي است به داستان كوتاه «وقتي كه زنان مردان را دوست مي‌دارند»، ادبياتي از آمريكاي لاتين به نويسندگي روساريو فره. داستاني كه اشاره به زندگي يك زن دارد. در واقع دو بخش وجودي يك زن؛ يعني ا يزابلانگرا  و ايزابل لوبرسا.

  • ‌جذابيت اين متن چه بود؟

واقعيت اين است كه اين داستاني نبود كه مستقيما من براي اجراي يك تئاتر سراغ آن بروم. از سال قبل كارم را با يك گروه تئاتري آغاز كردم و  نتيجه‌اش اجراي پايان‌نامه‌ام در پايان سال بود، در واقع تم اصلي مدنظرم مفهوم انتظار بود براساس همين تم يك فضاي ذهني را خلق كردم كه محور اصلي كار بود و در زمان اجرا كم كم به يك سري مفاهيم رسيديم. در اين ميان يكي از همكاران گروه اشاره به همين داستان كرد و پرسيد كه آن را خوانده‌ام يا نه.

  • ‌يعني نكات مشابهي در كار شما و اين داستان وجود داشت؟

بله، در كاري كه من انجام مي‌دادم ابتدا يك زن وجود داشت و يك مرد. زن داخل بود و مرد خارج از آن، بعد از دوره‌اي مرد كاملا حذف شد و فقط زن باقي ماند. بعدها تحت تاثير موسيقي كه براي اين كار انتخاب كرديم زن از يك نفر تبديل به دو نفر شد.

  • ‌همين موسيقي مقامي اجراي فعلي؟

بله، اين موسيقي به شكل خاصي پخش مي‌شد و انگار اين موسيقي با ما حرف مي‌زد كه ما بايد دو تا زن در صحنه داشته باشيم و... وقتي كه قصه روساريو فره را خواندم ديدم كه نقاط مشترك چقدر زيادند. از آن مرحله به بعد براساس همان قصه پيش رفتيم و اين اتفاق خيلي خوبي بود.

  • ‌در بروشور اشاره به بخشي از داستان كرده‌ايد، اين انتخاب برچه اساسي بود؟

بعد از بحث زياد نهايتا به همين بخش داستان رسيديم و انتخابش كرديم. در واقع اين بخش اشاره به همان دو بخش وجودي آن زن مي‌كند كه آنقدر به هم نزديك شده بودند كه تفكيك كردن‌شان كاري سخت بود.

  • در واقع خواستيد نوعي فضاسازي كنيد؟

دقيقا. كه تماشاگر احساس كند حالا قرار است وارد چه فضايي شود.

  • ‌ مثل همين تيك تيك ابتدايي و موسيقايي كار و تصوير خانه‌اي كه داشتيد؟

بله.

  • ‌ظاهرا شيوه اجراي كار شكل كارگاهي دارد...

و البته متكي به حركت. در واقع حرفي كه من مي‌زنم به جاي كلام در حركت است كه خود را نشان مي‌دهد. از اين نظر تمام حركاتي را كه مي‌بينيد كاملا طراحي و به آن‌ها فكر شده مثلا در لحظه‌اي كه اين دو زن از هم جدا مي‌شوند، همه حرف من در همين بخش بود.

  • يعني شما اصلا به متن آماده كه براساس آن كار كنيد نياز نداشتيد؟

نه به اين شكل ؛ اما حركت براي من حرف اول را مي‌زد. هرچند از همان ابتدا هم درگير اين ترس بودم كه شايد نبود متن و كلام و تاكيد بر حركت سوء تفاهمات را به وجود بياورد يا مثلا كار آن‌چنان كه بايد با تماشاگر ارتباط برقرار نكند. در واقع به سبب علاقه‌اي كه به اين كار داشتم اگر هم امروز اين را اجرا نمي‌كردم به هر حال يك روز اين اتفاق مي‌افتاد.

  • ولي بايد قبول كنيد كلام تاثير زيادي در كار داردو ارتباط حسي را با يك كار قوي‌تر مي‌كند.

- اشاره‌تان درست است. همين الان هم تماشاگراني دارم كه بعد از اجراي كار سراغم مي‌آيندو مي‌گويند كه قصه اين كار چيست؟ چرا متن و كلام وجود ندارد؟ اين يعني چي؟ و ...  خب به هر حال در زمان يك اجرا واكنش‌ها مختلف است. اما مثلا مخاطبي هم داشتم كه دغدغه‌اش هنرهاي تجسمي بوده و  با كار ارتباط خيلي خوبي برقرار كرده بود.

  • ‌ اگر كار شما را شخصيت محور حساب كنيم و...

‌ كار ما دقيقا شخصيت محور است.

  • ‌ پس با اين حساب انتخاب بازيگر براي چنين نمايشي بايد از اهميت زيادي برخوردار باشد.

 بله، در اين كار ما به بازيگراني نياز داشتيم كه با تمام انرژي خود كار كنند. اين نكته در واقع از همان زمان طراحي حركات مدنظرمان بود.چون حداقل اين است اگر كسي از يك نمايش خوشش نيايد، اما بهانه‌اي براي ديدن نمايش دارد و اين مي‌تواند كمك كند تا اقلاً اين تماشگر هر چند كم اما با نمايش ارتباط برقرار كند.

  • در ابتداي مصاحبه گفتيد كاراكترهاي شما يك زن و يك مرد بودند. داستان فره هم صريحا به همين مسئله اشاره دارد «زناني كه مردان را دوست دارند» اما در كار شما خبري از مردان نيست، چرا؟

در اتودهايي كه داشتيم و متني كه نهايي شد مردان راحذف كرديم.

  • در خانه‌اي كه ديوار ندارد، ما ديوار را حتي اگر نبينيم اقلا ً آن را احساس مي‌كنيم، اما اين تاكيد بيش از اندازه نمايش چه دليلي داشت؟

ما قرار بود يك خانه را به تصوير بكشيم. اين در مفهوم همان خانه است. مي‌خواستم به نوعي مفهوم انتظار را نشان دهم.

  • اما نكته‌اي كه هست اين‌كه برخورد فيزيكي اين دو زن با در بسته آن‌قدر تكرار مي‌شود كه در جاهايي معناي خود را از دست مي‌دهد. درست مثل نبود كلمه و با اين همه تاكيد بر حركت، ذهن تماشاگر اصلا وقت تامل و استراحت ندارد.

نمي‌دانم، به هر حال نگاه شما است. اما كارهايي از جنس همين نمايش كاملا متكي بر حركت و  معاصر است. اين نگاه در ايران كاملا جديد است و بهترين وسيله براي بيان يك اثر و ارتباط برقرار كردن با آن. به هر حال ما تلاش كرديم در اين كار به زبان خاص خودمان برسيم.

  •  فكر مي‌كنيد براي نشان دادن تنهايي، رنگ آبي، موسيقي، صندلي و يك زن كافي است؟

به هر حال اينها مفاهيم مورد نظر ما بود.

  • چرا «كاريزما»؟

انتخاب نام براي اين نمايش جزو سخت‌ترين كارها بود. چون اين نمايش در دوره‌اي كه به عنوان پايان‌نامه‌ام آن را ارائه دادم «ايزابل، ايزابل» نام داشت. البته اين اسم را خيلي هم دوست داشتم؛ اما در اين مرحله دوست نداشتم كه اسم نمايش به نوعي بار معنايي هم داشته باشد، تا رسيديم به «كاريزما».«كاريزما» در واقع نتيجه يك تلاش گروهي در زماني طولاني است. «كاريزما» به نوعي هم اشاره‌اي بود به فضاي كلي كار و هم اينكه به نظر ما خيلي پرجذبه و پركشش بود.

  • يكي از معناهاي «كاريزما» مهر و محبت است، اما در اين نمايش به نظرم مي‌آيد خواسته‌ايد به مفهوم تنهايي برسيد.

دقيقا. به هر حال اين زني است كه در خانه‌اش نشسته و انتظار مي‌كشد و حالا تنهايي او در اين لحظات بيشتر مي‌شود.

  • آيا «كاريزما» كاري زنانه است؟

نه، كاري زنانه نيست. بيشتر مفاهيم انساني در نظرم بود. اما اينكه چرا شخصيت‌هاي من زن هستند شايد به اين خاطر كه من زن‌ها را بهتر مي‌شناسم و اين اصلا ربطي به بحث فمنيسم و اين حرف‌ها ندارد. اتفاقا كار بعدي‌ام نيز شخصيت محوري‌اش يك زن است.

 

*همشهری آنلاین

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت توسط ماری شاه نظریان

 گفت و گو:

محمدرضا فروتن به این بهانه از نوستالژی‌های سینمایی‌اش حرف می‌زند. 

۲۰شهریور، روز ملی سینما است و محمدرضا فروتن به این بهانه از نوستالژی‌های سینمایی‌اش حرف می‌زند.
مدت‌ها بود كه می‌خواستیم با محمدرضا فروتن گفت‌وگو كنیم ولی به دلایل مختلف این اتفاق نمی‌افتاد. امسال نزدیك روز ملی سینما به این فكر افتادیم كه دربارهٔ عشق به سینما در دوران كودكی و نوجوانی با فروتن حرف بزنیم. با اینكه او در شمال بود ولی بالاخره همه چیز جور شد و این اتفاق افتاد.
● اولین باری كه با نور آبی و پرده سینما مواجه شدید، چه زمانی بود؟
این اولین احساس و ارتباط به زمان كودكی‌ام برمی‌گردد؛ وقتی كه ۳ ساله و بغل مادرم بودم. در آن تاریكی سالن سینما، تصویری از خانمی بزرگ را به خاطر می‌آورم كه با سوسكی كه در اتاق راه می‌رفت، حرف می‌زد.
● یعنی فیلم...
بعدها كه دنبال این تصویر می‌گشتم، متوجه شدم كه فیلم «بیتا» (هژیر داریوش) بود. این فیلم نقطه شروع ارتباط من با سینما بود.
● پس این علاقه به سینما به نوعی ریشه در خانواده‌تان هم داشته؟
نه به آن شكل جدی اما مادرم گاهی ما را به سینما می‌برد و همین‌طور با بعضی اقوام به سینما می‌رفتیم. در واقع این رفتن و پیگیری فیلم‌ها شكلی كاملا تفننی و عادی داشت.
● تصویر آن خانم كه با سوسك حرف می‌زد، شما را خیلی تحت تاثیر قرار داد؟
آن تصویری بود كه فقط در ذهن من ماندگار شد؛ اما اتفاقی كه من را واقعا به سینما علاقه‌مند كرد به تعدادی سریال و فیلم خاص برمی‌گردد. مثلا سریال «مرد شش‌میلیون دلاری» با بازی لی میجرز یا فیلم‌هایی مثل «آرواره‌های كوسه» یا «كینگ‌كونگ».
پس این علاقه به هنر كه بعد در مسیر سینما ادامه پیدا كرد، از همان كودكی در شما وجود داشته.
بله، من از همان كودكی به هنر علاقه‌مند بودم. مثلا علاقه زیادی به گوش كردن موسیقی داشتم. در واقع وقتی كه بچه بودم، بیشتر دوست داشتم خواننده شوم؛ در نوجوانی هم همین‌طور. در گوشه‌ای دیگر از رؤیاهایم همیشه خودم را در صحنه تصور می‌كردم؛ اینكه بتوانم كاری كنم كه دیگران را خوشحال كنم .
● خب، چرا پی خوانندگی را نگرفتید؟
به یك دلیل خیلی ساده، چون واقعا همان موقع‌ خیلی‌ها تو سر صدای من می‌زدند و همین باعث شد تا ناخودآگاه جذب مسیر بازیگری شوم.
● حالا تا از دوره نوجوانی‌تان دور نشده‌ایم، بگویید در این دوره به لحاظ شخصیتی چه حال و هوایی داشتید؟ محمدرضا فروتنی كه الان می‌بینیم چه به شكل شخصی و چه در سینما، جوانی آرام و متین است؛ در نوجوانی چگونه بود؟
خب، من خیلی خجالتی بودم؛ البته بچه چندان آرامی هم نبودم و بعضی موقع‌ها حتی خیلی پر شر و شور بودم. با این حال ته ته‌اش اگر حساب كنیم، بیشتر احساساتی و رؤیایی بودم.
● در همین سن چه فیلم‌هایی مورد علاقه‌تان بود؟
تعداد این فیلم‌ها زیاد است اما دوست دارم به «سنگام»، «شعله» و «دزیره» اشاره كنم.
● در همه عشق سینماها معمولا یك وجوه مشترك وجود دارد؛ مثلا اهل پوستر جمع كردن بودید؟
طبیعی است كه من هم علاقه‌مند به جمع‌آوری پوستر بودم و آنها را به دیوار اتاقم می‌زدم. در آن دوره، بازیگر مورد علاقه‌ام زنده‌یاد آقای محمدعلی فردین بود.
● و چقدر به اصطلاح دیالوگ‌باز بودید؟
دیالوگ البته كمتر. یادم هست دیالوگ بهمن مفید را در «قیصر» خیلی دوست داشتم كه می‌گفت «ما بودیم، حاجی نصرت و رضا پونصد...» (می‌خندد). همیشه خیلی دوست داشتم این دیالوگ را به طور كامل حفظ كنم ولی هیچ‌وقت حفظ نشدم. الان هم حفظ نیستم (می‌خندد).
● آن وقت‌ها بعد از دیدن فیلمی كه به شدت تحت‌تاثیرت قرار می‌داد، برای دوستان هم‌سن و سالت بازی هم می‌كردی؟
نه، زیاد اهل این كارها نبودم؛ اما یادم می‌آید كه دوستان و اطرافیانم خیلی از دست من می‌خندیدند، برخلاف حالا.
● نگاهتان به سینما فرقی كرده؟
تفاوت كه نه. اما دوره‌ای كه الان داریم درباره آن حرف می‌زنیم- یعنی دوران كودكی و بعد نوجوانی- مواقعی بود كه الان احساس می‌كنم همه چیز را چقدر خوب می‌دیدم و همه چیز چقدر لذت‌بخش بود!
خب، طبیعی است چون در آن دوره همه چیز، رنگی از زلالی و پاكی دارد.
شاید هم به این برمی‌گردد كه آدم‌ها را زیاد تجربه نكرده بودم. نمی‌دانم، این‌قدر بی‌خبری... شاید این لذت‌های دوران كودكی به خاطر این همه بی‌خبری بود؛ اینكه خبری از این همه قاعده و قانون و حرف و صحبت و سخن و هزار چیز مزاحم نبود. اما به هر جهت، هر چقدر كه سن آدم بیشتر می‌شود، به همان نسبت این نوع نگاه در زندگی اجتماعی كم می‌شود؛ یعنی آن رهایی و آزادگی كم كم از دست می‌رود. شاید من نوعی حالا وقتی كه دارم رانندگی می‌كنم و دوست دارم آهنگی را زمزمه كنم، مدام حواسم باید به این باشد كه كسی من را نبیند، تا من خجالت نكشم... به هر حال، من این رهایی دوران كودكی را خیلی دوست دارم.
● این حس را نسبت به بازیگرانی كه به نوعی شما را تحت تاثیر قرار داده‌اند، هم داشتید؟
این كاملا طبیعی است. من همیشه دوست داشتم یكی از بازیگران مورد علاقه‌ام را ببینم كه این فرصت زمان فیلم «مرسدس» پیش آمد؛ هرچند برای لحظاتی بسیار كوتاه. من هم خاطره كودكی‌ام از فیلم «بیتا» را برایشان تعریف كردم.
● حالا با همین نگاه، اگر از شما بپرسند ۵ فیلم انتخابی‌تان برای جزیره تنهایی كدام است، پاسخ شما چیست؟
۵ فیلم... «گوزن‌ها»ی مسعود كیمیایی، «گاو» داریوش مهرجویی و «نرگس» رخشان بنی‌اعتماد. دو تا فیلم دیگر البته چندان شاخص نیستند و لزومی به گفتن نامشان نیست. داشتم فراموش می‌كردم، فیلم «بر باد رفته» كه اصلا فوق‌العاده است!
فیلمی بوده كه زمان تماشای آن این حس غریب را داشته باشید كه كاش جای بازیگر آن بودید؟
الان دقیقا اسم فیلمی خاطرم نیست اما حتما بوده. تمام این بازیگرانی كه خیلی خوش‌تیپ بودند و خوب بازی می‌كردند، همه آنها را دوست داشتم .
● فیلم‌هایی كه به اسمشان اشاره كردید، بار قوی‌ای از احساسات دارند، سر این فیلم‌ها یا هر فیلم احساساتی و ملودرامی گریه هم می‌كردید؟
آره، خیلی راحت گریه می‌كردم.
● حالا چی؟ الان كه از دوره نوجوانی فاصله گرفته‌اید و خب در دل سینما قرار دارید؟ مثلا آخرین بار سر چه فیلمی گریه كردید؟
وقتی كه فیلمنامه «زن دوم» را خواندم، خیلی گریه كردم.
● و باز موقع تماشای كدام فیلم این اتفاق افتاده؟
بوده اما یادم نیست. در دوره نوجوانی سر فیلم «مشت» خیلی گریه كردم؛ داستان بوكسوری بود كه پسر كوچكش می‌میرد. یادم می‌آید تا مدت‌ها پس از دیدن این فیلم، درگیرش بودم. به «دزیره» هم كه اشاره كردم؛ سر این فیلم هم خیلی گریه كردم. فیلم فوق‌العاده‌ای است!
● آقای فروتن! شما آرشیو فیلم هم دارید؟ اینكه مثلا گاهی برای بار چندم سراغ دوباره دیدن یك فیلم بروید؟
آرشیو فیلم دارم اما آن‌قدر كامل نیست و جدیدا هم بیشتر سعی می‌كنم فیلم نگاه كنم اما راستش را بخواهید كمتر از فیلمی لذت می‌برم.
● چرا؟
به نظرم حالا فیلم خوب خیلی كم ساخته می‌شود اما به جای آن اكثر فیلم‌های قدیمی خوب و فوق‌العاده‌اند.
● اخیرا چه فیلمی را نگاه كرده‌اید كه از آن خوشتان آمده باشد؟
فیلم crash خیلی تحت تاثیرم قرار داد.
● فیلم «۲۱گرم» چی؟
فیلم فوق‌العاده‌ای است. خیلی دوستش دارم.
دوباره به مقوله حرفه‌تان برگردیم؛ با عبور از دوران كودكی و نوجوانی و با این حس و عشقی كه به مقوله بازیگری داشتید، چطور به این یقین رسیدید كه راه قطعی‌تان را پیدا كرده‌اید؟ اینكه باید حتما بازیگر شوید؟
به این قطعیت كه ته دلم رسیده بودم اما مشكلی كه وجود داشت این بود كه سینما را از زندگی خودم خیلی دور از دسترس می‌دیدم؛ چون نه آشنایی داشتم و نه دوست و راهنمایی و نمی‌دانستم قدم اول را باید از كجا شروع كنم. البته در این میانه مسیرهای خیلی ریز و باریكی هم به وجود آمدند. مثلا اولین كارم یك جنگ تلویزیونی بود. بعد از این مرحله بود كه بزرگ‌ترین محبت را در حق من اكبر اصفهانی كرد. آشنایی من با ایشان بسیار تصادفی بود.
● چه فیلمی بود؟
فیلم «هدف» به كارگردانی بهرام كاظمی كه من نقشی یك دقیقه‌ای را بازی كردم.
● شما اساسا آدم آرام و متینی هستید و این در چهره شما نیز مشخص است اما چرا اكثر نقش‌هایی كه به شما پیشنهاد می‌كنند، همان جوان عصبی درگیر با هزار جور مسئله و مشكل روحی و روانی است كه با جامعه‌اش مشكل دارد؟
(می‌خندد) واقعا نمی‌دانم. به نظر من هم این یك تناقض است.
● ولی الان انگار كه وارد وادی تازه‌ای می‌شوید؛ از نقش پسرهای عصبی دور شده‌اید و در فیلم‌های متفاوت‌تری بازی می‌كنید ؟
خوشحالم. برای خود من هم این اتفاق جالبی است. به نوعی از اصول به بی‌اصولی رسیده‌ام؛ به این معنا كه سعی می‌كنم بازی‌هایم فیلم به فیلم تغییر كند. اصلا نگاه و نحوه برخوردم با هر نقش را متفاوت می‌خواهم.
● در واقع نوعی به اصطلاح كشف و شهود؟
بله. مثلا من یك دوره‌ای در فیلم‌های كیمیایی بازی می‌كردم اما از یك جایی تصمیم گرفتم روشم را تغییر بدهم و برای همین در فیلم‌های هنری و خاص بازی‌ام را شروع كردم. شاید اولین نفری بودم كه توانستم بقبولانم می‌شود كسی ستاره سینما باشد اما جای نابازیگر هم بازی كند. من این سرسختی را داشتم و حتی مدل‌های مختلفی را كه كارگردان‌های مختلف می‌خواستند، اجرا كردم. در واقع اگر به ذهنیت كارگردانی علاقه‌مند شوم، بازی‌ام نیز متفاوت می‌شود.
● از تمام این فیلم‌هایی كه بازی كرده‌اید آیا سكانسی در ذهنتان باقی مانده كه حالا در لحظه‌های تنهایی به خاطرتان بیاید؟
سكانس شام در فیلم «قرمز».
در مجموعه «سرنخ» پوراحمد هم فوق‌العاده بودید. با اینكه اولین‌كار جدی و بلند شما بود اما تقریبا همه متوجه شدند كه بازیگر قدرتمندی متولد شده.
واقعا پاسخی ندارم. فكر می‌كنم خواست و لطف خداوند بود. به هر حال خدا می‌خواست كه این راه از جایی آغاز شود. من قبل‌تر از این مجموعه، ۴ تا فیلم كار كرده بودم اما هیچ‌كدام اثری جدی نشدند.
● شما آقای فروتن! به تقدیر اعتقاد دارید؟
من خیلی اعتقاد دارم؛ نه تنها درباره خودم كه درباره همه آدم‌ها. به ‌هر حال خدا درباره هر آدمی یك راه و روش و شیوه زندگی‌ای مدنظرش است و نهایتا آنچه تقدیر نام دارد برای فرد پیش می‌آورد. برای من هم فكر می‌كنم آن چیز كه مدنظر خدا بود بالاخره اتفاق می‌افتاد؛ چه با مجموعه «تماشاخانه»، چه با هر كار دیگری.
● تا حالا نقشی بوده كه خیلی دوست داشته‌اید آن را بازی كنید؟
مسلما چنین نقش‌هایی بوده‌اند اما آنچه به حال مربوط است، نقش راننده در فیلمنامه «مقصد» - نوشته بهرام بیضایی - است كه‌آن را خیلی دوست دارم.
● دلیل خاصی دارد؟
این راننده شخصیتی جذاب دارد و از لحاظ بازیگری نیز جای كار زیاد دارد.
● و برعكس آن؟
نقشم را در «حس پنهان» دوست ندارم اما ضرورت ایجاب می‌كرد كه این فیلم را بازی كنم.
● حالا اگر همین سؤال را به گونه‌ای دیگر بپرسیم؛ اینكه یك نقش باید چه خصایصی داشته باشد تا شما را با تمام این حساسیت‌ها و ریزبینی‌ها سر ذوق بیاورد تا جلوی دوربین بروید؟
دوست دارم عاشق كار باشم، عاشق نقش باشم. دوست دارم نقش تاثیرگذار باشد. مثلا در یكی از همین آخرین كارهایم با فیلمنامه «زن دوم» مشكل داشتم اما درعین‌حال خیلی دوست داشتم با خانم طائرپور یك همكاری مجدد و دوباره داشته باشم.
● در واقع معیار شما برای گزینش و انتخاب یك نقش، میزان عشق و علاقه‌تان است؟
دقیقا. فیلم‌هایی هستند كه واقعا عاشق و دیوانه‌ام می‌كنند.
نقش‌تان در «شب یلدا» چنین ویژگی‌هایی داشت. بار حسی فیلم خیلی قوی و خوب بود.
«شب یلدا» دقیقا حسی این‌چنینی داشت. در صحنه‌های شب یلدا، واقعا گریه می‌كردم اما كار كه تمام می‌شد می‌خندیدم و می‌گفتم بازی بود تا دیگران ناراحت نشوند؛ در واقع اكثر فیلم‌هایی كه كار كرده‌ام بار حسی و قوی‌ای داشتند. مثلا در این اواخر می‌توانم به فیلم «وقتی همه خواب بودند» اشاره كنم.
بلـــه. «نصیر»، مجنون دوست‌داشتنی و دلنشینی بود. معلوم بود كه از نقش خیلی لذت می‌برید.
یا نقش كارگری كه در فیلم «به آهستگی» داشتم. بی‌اندازه این كار را دوست دارم. یا «باغ‌های كندلوس» كه كار فوق‌العاده‌ای است.
● و در كارهای جدیدتان؟
فكر می‌كنم «كنعان» كار خوبی شده. به‌هرحال دوست‌دارم با نقش به یگانگی برسم و از آن لذت ببرم.
● محمدرضا فروتن به شكل شخصی‌تر دوست دارد چه نوع كاراكترهایی را بازی كند؟
آدم‌های شریف و سالم را دوست دارم. قهرمانان زندگی من آدم‌هایی هستند كه همیشه شرافت‌شان را حفظ می‌كنند.
● شما طیفی از فیلم‌های متفاوت را كار كرده‌اید و هربار در نقشی كه بازی می‌كنید متفاوت و باورپذیر هستید؛ چطور تا این اندازه به نقش نزدیك می‌شوید و آن را با خودتان یكی می‌كنید؟
و من اضافه كنم با گریم كم.
● بله دقیقا همیشه گریم در نقش‌های شما كم است.
این را كه شما می‌گویید خوشحالم می‌كند و باعث دلگرمی‌ام است. من تنها سلاحی كه در كارم دارم، عشق است و توكل و خلوص در كارم. این دست خودم نیست؛ یعنی فارغ از من است، از طرف صاحبش است كه آن بالاست و خداست كه ما را یاری می‌كند. من هم امیدوارم همیشه علاقه‌مند و عاشقانه كار كنم.
● حالا چه احساسی دارید؟ حالا كه یكی از بازیگران مطرح سینما هستید، چقدر به لحاظ روحی آرزوهایتان برآورده شده؟
به هر حال من در این راه قدم گذاشته‌ام و خوشحالم كه فیلم‌های زیادی را با عشق كار كرده‌ام و امیدوارم بتوانم این مسیر را همچنان ادامه بدهم.
● حالا اگر آقای فروتن، شما بازیگر نمی‌شدید...
نه، اصلا دوست ندارم به این فكر كنم چون خیلی بد می‌شد.
● مثلا فرض بگیریم بازیگر نمی‌شدید و اصلا الان شغل دیگری داشتید؛ به هرحال ذات و وجود شما كه فرق نمی‌كرد؟
نه، فرق نمی‌كرد اما سرنوشتم به كلی تغییر می‌كرد. به‌خاطر همین هم هست كه می‌گویم بد می‌شد چون باید راه دیگری می‌رفتم و گونه‌ای دیگر زندگی می‌كردم. اما به خاطر این همه لطف و محبت دیگران نسبت به خودم از خدا سپاسگزارم ولی...
● ولی چی؟
شاید به خاطر اینكه فقط اینها شرط نیست. من خواسته‌ام از خدا این است كه در این فرصتی كه به من اعطا شده و اسمش عمر است، بتوانم آدم درستی باشم، درس‌هایم را خوب یاد بگیرم و درواقع بتوانم از لطفی كه خدا به من كرده، برای رشد و تكامل‌ام استفاده كنم.
● به‌عنوان حرف آخر ؛ این هنر بازیگری برای شما تا چه حد جنبه و وجه تسكین بخشی دارد؟
این لذت‌بخش‌ترین و خصوصی‌ترین وجه این هنر است. در واقع خیلی اوقات به روحم آرامش می‌دهد.

*همشهری جوان





 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت توسط ماری شاه نظریان